چمبر خان
پرچنان:
بیش از یکماه بود که بواسطه سفر و رمضان از محل کارم با چنبر به خانه باز نگشته بودم.
آفتاب، تلاشهای آخر خود برای تبدار کردن شهر میکرد و کم کم در حال پناه گرفتن پشت کوه های غرب تهران بود. شاخ چنبر شکسته بود و رفته بودم از دوچرخه ساز آچار بگیرم تا شاخ جدید را فیکس کنم. از کودک پنج ساله که با دوچرخه و پدرش به تعمیرگاه آمده بود، تا پنج شش کودک ده تا چهارده ساله هر یک با دوچرخه هامان منتظر بودیم که کارمان انجام گیرد. حس جالبی داشت که به واسطه چنبر، در دنیای کودکی جای گرفته بودم.
آفتاب غروب کرده بود و رنک شیری آسمان در حال تحویل شیفت خود به خنکای شب بود. در طول مسیر طولانی ام تا به خانه، مردمان بسیاری با کودکان خود عازم پارک ها و فضای سبز تهران شده بودند. دخترکی سه چهار ساله با دوچرخه اش از روبرو می آمد، برایش دست تکان دادن. با نگاه و لبخندی متعجب برگشت مادرش را نگاه کرد تا رفتار متناسب با این رفتارم را بیابد.
«وجه اشتراک ما دوچرخه هایمان بود»
بیش از یکماه بود که بواسطه سفر و رمضان از محل کارم با چنبر به خانه باز نگشته بودم.
آفتاب، تلاشهای آخر خود برای تبدار کردن شهر میکرد و کم کم در حال پناه گرفتن پشت کوه های غرب تهران بود. شاخ چنبر شکسته بود و رفته بودم از دوچرخه ساز آچار بگیرم تا شاخ جدید را فیکس کنم. از کودک پنج ساله که با دوچرخه و پدرش به تعمیرگاه آمده بود، تا پنج شش کودک ده تا چهارده ساله هر یک با دوچرخه هامان منتظر بودیم که کارمان انجام گیرد. حس جالبی داشت که به واسطه چنبر، در دنیای کودکی جای گرفته بودم.
آفتاب غروب کرده بود و رنک شیری آسمان در حال تحویل شیفت خود به خنکای شب بود. در طول مسیر طولانی ام تا به خانه، مردمان بسیاری با کودکان خود عازم پارک ها و فضای سبز تهران شده بودند. دخترکی سه چهار ساله با دوچرخه اش از روبرو می آمد، برایش دست تکان دادن. با نگاه و لبخندی متعجب برگشت مادرش را نگاه کرد تا رفتار متناسب با این رفتارم را بیابد.
«وجه اشتراک ما دوچرخه هایمان بود»
دوچرخه تو را از این فضای بزرگسال خسته کننده، سیاست، پول، اقتصاد، گران شد، ارزان شد، بخر، ببر، مشکل این مددجو را چه کنیم، برای او باید فکری کرد، این پرونده قضایی شود، به او فرصت دهیم، اندیشیدن، فلسفیدن، ...
رهاااااااااا میکند
پرتااااااااب میکند به کودکی ات و به تو فرصت نفس کشیدن میدهد.
آخرین روز رمضان بود. یکی از بچه هایم( چندین سال پیش ترخیص شده) دیده مرا، میپرسد: آقا گرفته ای، چیزی پیش آمده، چرا اینجوری هستی؟
و من چیزیم نبود. فقط چون با دوچرخه نبودم مثل بقیه آدم ها شده بودم، کودکم گم بود
بعد از رمضان چنبر را که خانه دوستم بود رفتم گرفتم و آمدم.
پسرک باز مرا دید. از او پرسیدم، حالا چگونه هستم؟
خندید.
دوچرخه در وجود آدمی معجزه میکند.
parrchenan@
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|