لگو تپل
اکنون در اتاقم چند تا ماشین گنده اسباببازی و کلی عروسک هست که اقوام برایم آورده اند تا به دست دیگران برسانم.
تابستان شده و چنبر هم متناسب با فصل سبک کرده، مثل بَبَیی ها که تابستان پشم چینی میشوند. مثل حیوانات، که تابستانها پشم یا پر ریزی میکنند. مثل آدم ها که لباس تابستانه شأن با زمستانه فرق میکند.
آری چنبر تابستانه شده یعنی آنکه ترک بندش را باز کرده ام ( دیگر نیاز نیست لباسهای گرم زمستانه را هنگام برگشت به خانه سوار خورجین کنم) و دو تا کیف کمری چندین سال کارکرده را کاربریش را عوض کرده ام و به فرمان دوچرخه وصل کرده ام تا وسایل پنچر گیری و تلمبه و ظرف غذا را با خودم بتوانم ببرم. و در نتیجه سبک تر شده
اما
من به پسرک قول داده ام، حتی اگر تابستان باشد.
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است سایه هایی بی لک گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس! جای بازی اینجاست زندگی خالی ...
یک کوله قدیمی ام را پیدا میکنم و ماشین بزرگه را نصفه میکنم درون کوله و یک لگو هم با یک ابداع میتوانم به کیف کمری نسب شده بر روی فرمان متصل میکنم و میرم سمت اداره.
با خودم فکر میکنم، راننده ها، دوچرخه اینجوری کوله اون جوری و آدم سیبیلو راکبش را چگونه تصور میکنند؟
احتمالا زمزمه ای شاید:
« خدا همه مریض ها رو شِفا دهاد»
و پا بر پدال گاز میفشارند و از من رد میشوند.
پسرک که جایزه هایش بخصوص بخصوص لگویی که برده بودم را تحویل گرفت خیلی کیف کرد، من فکر میکردم با ماشین گنده کیف کند اما برعکس بود.
به مادرش میگویم یک لگو خییییییلی تُپل هم جابزه بعدیش خواهد بود اگر دوستانی در محل پیدا کند و با هم فوتبال بازی کنند.
مادرش به اسم محافظت حصار سختی دور کودک بسته که عملا کودک ارتباط اجتماعی را یاد نگرفته است. احتمالا آخر تابستان لگو تُپل لازم باشم.
در داستان مادر هست که ناپدری ، کودک را سخت اذیت و حتی شکنجه میکرد و شاید به همین خاطر، کودکش را اینگونه در پیله قرار داده است.
مادر کودک تعریف میکرد، در کوچه راه میرفته است که اعلامیه ناپدری کودک را بر سینه دیوار میبیند. دو سال و اندی بود که از او خبر نداشت. پس یک بسته تافی میگیرد و پخش میکند و زیر لب زمزمه میکند:
«روحت غمگین باد».
parrchenan@