آخر وقت اداری مورد اورژانسی میخورد و عازم آدرس میشویم.
دعوای زن و شوهری بود که کودک سه ماهه بدون شیر مادر، به همراه خواهر و پدرش در خانه بودند و پدر مادر را از خانه بیرون انداخته بود.
نیم ساعت مرد داستان بصورت عصبی صحبت کرد و ما گوش دادیم. کمی سبک شد، گفتیم زنگ بزن مادرش بیاید تا این بچه افت قند پیدا نکرده.
مادرش آمد. دوباره مرد داستان یک ساعت، تند و عصبی و غیر منطقی، حرف زد و ما شنونده بودیم.

مرد داستان:« برِه طلاق بگیره هر چی قانون گفت. مخلصش هستم. الان بچه ها را نمیدهم.
میگویم، بچه سه ماه آسیب میبیند.
: مهم نیست.»
حرفهای غیر منطقی خود را بلند بلند تکرار می‌کند، واقعا خستگی بر ما چیره شده بود. یک ساعت و نیم بلند بلند حرف زده بود و ما شنونده بودیم
دخترک داستان به همکارم گفته بود افکاری دارد که با بچه خودش را از بالای ساختمان پرت کند پایین و اگر این روند ادامه پیدا کند اینکار را خواهد کرد. و این سخن معمای پنجره های حفاظ خورده طبقه پنجم که از همان اول که وارد خانه شدم، ذهنم را مشغول به خود کرده بود، حل شد. همسر مرد از کتک خوردن هر روز اش بوسیله کابل و کمربند میگفت. به نقطه صفر مرزی رسیده بدیم . مرز نتوانستن در برابر توانستن. کاری نکرده بودیم. و اگر ما از خانه بیرون میرفتیم، احتمالا دوباره زن با کمربند کتک می‌خورد و دخترک داستان در این حین گفتارش را عملی میکرد.
نا امیدانه خداحافظی میکنیم و به مادر میگوییم حالا که مرد خانه موافق طلاق است و به مشاوره تمایلی ندارد شما از فردا اقدام کن تا بعد از چند روز دوری از بچه ها، قاضی بچه ها را به شما بدهد.
هنگام خداحافظی، مرد داستان را می‌کشم کناری بطوریکه خودمون دو نفر باشیم و همکارم هم با مادر بچه ها وارد مذاکره میشود.
:« مهریه ات چندتاست؟
: ۶۰۰ تا اما میگن صدتاش رو باید بدهم.
خوب اگر بری پیش قاضی، این بچه شیر خواره را طبق قانون به مادر میدهد، آن دخترک نه ساله هم قاضی ازش میپرسد با کدام دو نفر دوست داری زندگی کنی و احتمالا به مادر برسد، آن وقت هزینه نفقه این دو بعلاوه پول شیر مادر را هم قانون موظف می‌کند پرداخت کنی. اینها جمعش میشود یک سکه، یک سکه هم در ماه ، هزینه مهریه، در مجموع دو سکه، ماهی پنج میلیون تومان. من کارم اینه ، مرهایِ شش ماه بعد از الانِ تو را هم دیده ام، به فلاکت افتاده بودن، نمی‌خوام شش ماه بعد آنگونه شوی»
شل شده بود حسابی. به بهانه‌ اینکه خانمت نشنود بسیار بسیار آرام صحبت میکنم و گاهی حتی نمی‌شنود و مجبور میشود آرام صحبت کند.
یک ساعت و نیم حرف زده بود و اکنون نوبت من بود.
« در خانه رو قفل میکنم میروم.
:اهکیی حکم قفل شکن میده قاضی و ...»
تا توانستم دلش را خالی کردم.
« به خدا زندگیم و زنم رو دوست دارم»
حس محمد علی کلی را داشتم که صبر کرده است و هفت راند بوکس های حریفش را تحمل کرده و اینکه بر بدن خسته حریفش میکوبد و ناکئوت اش میکند.
تنها استدلالی که می‌توانست بر نامنطقی فرد بچربد، استدلالهای پایه اقتصادی بود
ای نور به قبرت ببارد مارکس که گل گفتی، همه چی روبناست و اقتصاد زیر بنا!
حتی حالی کردن آدم منطق نفهم.
در نهایت داستان قرار شد، در حالیکه تقریبا تنش از خانه و فضای این چند ساعت زدوده شده و یک نیمچه آشتی هم بین مرد و زن برقرار شده بود در دو روز آینده بیاید از ما برگه مشاور بگیرد و هر دو به همراه بچه ها مشاوره بروند. احتمالا مادر بچه ها دچار افسردگی باشد و مرد داستان هم ترامادول و و کوفتی های دیگر مصرف کند و هر دو نیاز به تجویز دارو داشته باشند.
اگر اینکار نکند محبوریم به واسطه افکار خودکشی کودک اقدام قضایی کنیم.
زن داستان مظلوم بود و بدی ماجرا آن بود که دوست داشت در این ظلم واقع شدن بماند. یا در واقع دوست نداشت از این فضا خارج شود. که اگر خارج شده بود، پای فرزند دیگری به این دنیا کشیده نشده بود.

parrchenan@