نیم کت هایدوسته داشتنی( cat)
و خدایی هم آدم ازش حساب میبرد و دوست دارد نگاهش کند. بسیار با وقار است و چیزی در مایه خای اشرافی گری گویی در خونش است.
این داستان گربه ایست که دور و بر مغازه ما میچرخد. داستان گربه ای که صاحبی کهنسال داشت و مرد. ورثه هیچ تلاشی برای همدم پدرشان نداشتند و او را به خیابان پرت کردند ولی همسایه ها همیشه آب و غذای تمیزش را برایش محفوظ نگاه میدارند.
داستان من و گربه ها داستان جالبی دارد. سال پیش بود که در اداره گربه ای چهار توله زاید و سعی کردم، مادرش را با شیری که تهیه میکردم کمکش کنم و متاسفانه به دلیل سمپاشی مرگ موش شهرداری تلف شدند.
چند روز پیش بود که خواننده ای از پرچنان، اعلام کرد چهارتا توله گربه که مادرشان مرده و خودشون در ته یک گودال ساختمان خرابه زندانی شده بودند را آورده خانه اما همسایه ها صدایشان در آمده است و اکنون دیگر توانایی نگهداری شأن را ندارد . به چند نفر برای نگهداری رو زدم، کسی قبول نکرد. آخرش خودم قبول مسیولیت کردم در ته حیاط اداره فعلا نگه میدارم ( بین خودمان باشد، چند تن از همکارانم اینجا را خوانش میکنند، اما آدم های اهل دل و عزیزی هستند و این داستان را لو نمیدهند)
هنوز اسم ندارند. اما ارتباط خوبی بین بعضی از مددجوها با آنها در روز اول برقرار شد. وقتی به دخترک گفتم بچه یتیم هستند و مادرشان مرده. گفت آره، پس جاشون بهزیستی!!
و یا وقتی بچه ای را گرفته و منتظر بردن به بهزیستی هستیم و بچه بی قراری میکند با خرگوشها و از این به بعد، بچه گربه ها سرگرم میشود و حواسش را پرت میکند . کمتر گریه میکند و بهانه میآورد و کمتر اذیت میشود. مددکار جماعت مثل این باباهای قدیمی که برای هر چیز یک کارکرد پیدا میکنه هستند. الان نیمcat ها( بچه گربه ها) کارکرد مثبت روانی برای بعضی از مددجوها پیدا کرده اند.
کم کم باید به فکر اسم براشون باشیم.
parrchenan@