عدم شجاعتم
گزارش صحت نداشت . همکارم توضیح میدهد که شاید آن فرد گزارش کننده نیت خیری داشته با توجه به انبوه کودک آزاری ها که میشود، اما مادر کودک عصبانی بود و مصّر بود که نام تماس گیرنده را بداند. به ایشان توضیح دادم که اگر واقعا به دنبال نام گزارش دهنده است باید ار طریق دادگاه اقدام کند. و نامه قضایی داشته باشد.
قرار شد به همراه کودک و همسرش به اداره مراجعه کند و هم ما کودک را مشاهده کنیم هم پیرامون این موضوع گفتگو کنیم.
در ماشین بین من و همکارم گفتگویی شکل میگیرد. ایشان اعتقاد داشت ما نباید ذهن فرد را به سمت دادگاه ببریم. آن فرد تماس گیرنده وظیفه یک شهروند نمونه را ایفا کرده وگزارش کرده و اگر دادگاه نام فرد را به خانواده ها بدهد آن افراد دیگر جرئت گزارش دادن کودک آزاری را نخواهند داشت و شاید کودکی آزار بببند و ما مسئول آن شویم و من دلیل می آوردم که با این نظر موافقم که این آدمها که گزارش کودک آزاری میدهند، انسانهای والایی هستند در ضمن این که حق شهروندی هر کس است که بتواند از هر چیزی که به او اجحاف شده شکایت کند و یک همدلی با مادر کودک دارم و در موقع خشمش، در مقابل او نیستم و بیطرف خواهم بود. به یک نظر مشترک نرسیدیم. بعد از ساعتی از اداره زنگ زدن که این خانواده به آنجا مراجعه کرده و منتظر ما هستند. از همکارم تقاضا میکنم، مدیریت گفتگو را بر عهده بگیرد و با دیدگاهی که در بالا شرح دادم گفتگو را اداره کند تا بصورت عملی این دو دیدگاه ارزیابی شود.
پدر کودک، در حال نوازش نخودی(یکی از توله گربهها اداره) بود و برای بقیه توله ها بستنی گرفته بود. همین حضور ( میشا و ماشا و نخودی و شیطونک) فصای خشن و عصبی را کم رنگ کرده بود.
از کودک مصاحبه میشود، گزارش صحت نداشت و سپس همکارم بیست دقیقه از زاویه دید خود با خانواده صحبت میکند و در نهایت آن خانواده مجاب میشوند که بدنبال یافتن نام تماس گیرنده« نباشد».
انتهای وقت کاری، وقتی از پنج صبح بیداری و به پرونده ها و خانه ها رفته ای، ترافیک و گرما یا سرما را گذرانده ای، درگیر عقلی، عاطفی، احساسی، با پرونده ها داشته ای و...
سخت ترین زمانهای کار است و این موقع از کار، حالا بیایی وارد یک گفتگوی چالشی شوی و فردی را اقناع کنی، از سخت ترین هاست.
با این که به آرمانهایی که همکارم نام میبرد، همراه بودم و مهمتر این که «گفتگو» را بهترین مسیر انسانی در رسیدن به یک نقطه مثبت میدانستم، اما شجاعت لازم را نداشتم که پای این باور خودم بایستم. کاهلی و بزدلی کردم و میخواستم ماجرای این پرونده تامام ( تمام) شود. و به دنبال افق های دور دست نبودم.
آری کسی که باوری را پذیرفت:« گفتگو تنها شرط نزدیک شدن انسانها به هم است» و در این مسیر نفس کشید، باید شجاعت گام برداشتن در این زمین را همیشه و هر زمان داشته باشد و ناهمواری ها را بهانه ای برای کار خود قرار ندهد. و من در این پرونده شجاع نبودم، حتی کمی ترسو شاید، کم تجربه و خام اندیش بودم و افق دور دستم را ندیدم.
شب هنگام در مسیر به خانه در حال رکابم و تصمیم میگیرم تأون این عدم شجاعتم را با نوشتن و رسوا کردن خود در مقابل مخاطبانم پرداخت کنم تا یادم بماند برای فضیلت شجاع بودن، دور اندیش بودن باید هزینه پرداخت کرد. این پرونده تجربه زی قیمتی برایم داشت.
parrchenan@