به عشق نیم catها( بچه گربه ها) صبح زود آمده بودم اداره ، به یکی از مددجویانم که معمولاً صبح زود می آید و با هم گفتگو میکنیم نشان داده بودمشان لحظه خداحافظی گفت: آقا سهیل مراقبشون باشی ها، اینها عروسکند.
داخل گیومه« کسی از خوانندگان وام بی یا کم بهره برای این دلنگران به بچه گربه ها سراغ ندارد؟»

یادم می آید روز اولی که با هم وارد گفتگو شدیم از زمین و‌ زمان و ار همه چیز خشمگین بود. از یک عادت خود عصبانی تر.

«: آخه کدام اسکلی میره جیگر مرغ میگیره و می‌بره به گربه های داخل پارک میده و خوردنشون رو تماشا میکنه؟ من خیلی تنهام ...»
اکنون دیگر آن فرد خشمگین نیست اما مناسبات اقتصادی کشور و اقتضا داروهای مصرفی، او را که از لحاظ مالی ضعیف بود، بسیار ضعیف تر کرده است . اگر کسی وام در حد دو سه میلیون تومان داشت بخبراند مرا.
باری آن روز ماموریتی طولانی در پیش داشتیم و ساعت چهار بعد از ظهر به اداره بازگشتیم. هر جا را گشتم اثری از «نیم کتها »ندیدم. کل حیاط، حتی آن قسمت که گربه ای دیگر بچه دارد و برای« نیم کتها» خطرناک است گشتم اما اثری نیافتم.
یاد بحث صبحم با یکی از همکارانم افتادم که از« نیم کتها» ترس دارد.
: آقا مگه اینجا باغ وحشِ؟
: من هم در جواب نماندم و گفتم اگر این استدلال این است که مگه اینجا مهد کودکِ؟
( از آن روز به بعد کلی رُشوه ( بادکنک)به کودک اش میدهم. 😚😄)
ذهنم قضاوتش کرد، داستانهای تخیلی ساخت. غمگین بودم و پریش. از یافتنشان نا امید بودم و کنج حیاط زیر درخت شب خسب نشسته بودم. مستاصل بودم و به خود سرکوفت میزدم. آخه چرا این مادر مرده ها را اینجا آوردم.؟ چرا دل به اینها بستم؟ چرا چرا چرا؟

به ناگاه نگهبان فریاد زد اینهاشن.
داخل شیار خیلی باریک پشت نگهبانی بودند
دلم میخواست نگهبان را در آغوش بگیرم. اما تازه با هم آشنا شده ایم یکم هم گنده هستند و رویم نشد.
سالها بود این چنین حالی مبنی بر پاسخ مثبت به یک انتظاری که غم و ناامیدی در آن رسوب کرده به سراغم نیامده بود.
«نیم کتهای» شیطون
برای فرار از گرما به یک شیار ده سانتیمتری پناه برده بودند.

بچه گربه = نیم گربه = نیم cat = نیمکت😂
parrchenan@