چند وقت پیش ویدویی از یکی از کمدین های ایرانی_ آمریکایی دیدم که با استند کمدی بیان میکرد روزهای اولی که به آمریکا آمده بودند به پدرش گفته میخواهد فوتبالیست شود و پدرش او را در کلاسهای مربوطه ثبت نام میکند. نکته ای که او برای خندان مردم استفاده میکند، از پیشنهاد« رُشوه ای »ایست که پدرش به مربی میدهد. «رُشوه» میدهد که هر گلی که پسرش زد صد دلار رُشوه میدهد!


در ظهر گرم تابستان تهران در محله های پایین شهر، به دنبال آدرس بودیم. پسری با دوچرخه اش به سراغمان آمد. دوچرخه خوبی داشت. بعد از سلام و علیک و گفتگو متوجه شدیم موضوع پرونده اصلا خود اوست.
به راهنمایی او پلاک را پیدا کردیم و وارد خانه شدیم.
خانه ای دو طبقه، که هر طبقه ، یک اتاق بیشتر نداشت. اتاقک ورودی را هم آشپزخانه کرده بودند و کنارش حمام و دستشویی و حیاط کوچکی در وسط.
گربه ای خانگی شده وسط اتاقک آشپزخانه لم داده بود. پسرک در مواجهه با ترس همکارم می‌گوید: خانگی است کاری ندارد.

پدربزرگ بچه ها در طبقه دوم بود. او کسی بود که این دو بچه را چهار سال پیش از بهزیستی باز گرفته و به کانون خانواده آورده بود.
پدر و مادر کودکان هر دو «حبس ابدی »بودند. انصافا هر دو خوب تربیت شده بودند. مودب و فهیم بودند.
وقتی پسرک فهمید پدر بزرگ میخواهد آنها را دوباره به بهزیستی تحویل دهد، چشمانش بارانی شد و بغضش هم او را هم ما را خفه کرد.
میکِشمش کنار و میگویم من طرف توام. بگذار به بابا بزرگ «رُشوه »خواهم داد.
به پدر بزرگ پیشنهاد ماهیانه سبد کالا میدهم.
به دلایل اصلی و فرعی ای، پیشنهاد م نمیگیرید.
تغییر موضع میدهم و سعی در مجاب کردن پسرک دارم. از خاطرات خودم در دوران مربی بودن، تا کلیپ های ورزشی و فوتبالی که در موبایلم دارم و پسرک عاشق آن است نشانش میدهم. گاهی بغض میکند. میترکد. زانو بغل میکند و در خود میرود. در همان حال به خواهرش که همکارم او را مجاب به رفتن کرده، چیزی میگویم میخندد. پسرک در گریه میخندد، و از این خنده در گریه کلافه میشود. انصافا کمدین خوبی میشدم اگر قرار بود گریه کودکان جهان را بند بیاورم.
پسرک وقتی گریه اش شدید میشد به بغلم میکشیدیم.
دایی علی بچه ها می آید. ابتدا مواجهه سخت با این تصمیم پدرش میگیرد. فضای گفتکو را به اقناع کردن طرفین میبرم. دایی علی بچه ها سرش را پایین انداخته و گاهی چیزی از سمت سرش به روی پایش می افتد. تغییر جا میدهم و در کنار او مینشینم‌ و دست بر شانه هایش میمالم.
پسرک:
اگر برم بهزیستی، تو ناظمم میشی؟
گاگول خدا ،ناظم چیه؟ مربی.
نه من دیگر مریی نیستم.
و باز خنده گریه اش می آمیزد.

در آخر که همه ادله های عقلی، عاطفی، احساسی ام را رو کرده ام. سوال خودم را مطرح میکنم، سوالی که پسرک را مجبور به اندیشیدن میکند.
اگر بخواهی آینده ات را ملاک قرار دهی، چه تصمیمی میگیری ؟
گریه میکند و با همان زبان اشک آلود پاسخ میدهد:
آینده ام در بهزیستی باشم بهتر میشود
اما
من الان اینجا را دوست دارم و اشکش، گریه اش اوج می‌گیرد.
دستمال گردن دوچرخه ام را که عزیزی هدیه داده بود را اول دیدار به او داده ام و هنگام خداحافظی میخواهم پس بگیرم:
اگر فکر می‌کنی سوسول بازی و نمی‌خواهی استفاده کنی بهم پس بده. چشمان ترش میخندند و می‌گوید، نه استفاده میکنم‌.
در حال رکابیدن به خانه هستم و به فضای این دو کودک فکر میکنم. این که دوست داشتم باز هم مربی باشم. مربی او. به حبس ابد فکر میکنم. پدر داری اما نداری. مادر داری اما نداری. به اشکهای کودک گربه دوست دوچرخه سوار فکر میکنم. به رشوه ای که نگرفت. به فقر و بیکاری که این روزها، ثانیه به ثانیه در حال گسترش است. به حرف همکارم: ای کاش می‌توانستم همه بچه های جهان را نگهدارم.
parrchenan@