داشتم آماده میشدم ماموریت بروم که یکی از بچه های قدیمی همکارم آمد. تازه به مرحله جوانی وارد شده و پنج سالی هست که خانواده اش به واسطه یک رویا، یک توهم، یک خواب شیرین اما مرگبار، یک قصه، متلاشی شده است.
میریم زیر درخت شب خسب مینشینیم و گفتگو میکنیم. از ساعت شش و سی دقیقه صبح منتظرم بوده. میگوید تصمیم هایش را گرفته و میخواهد راهی دگر بیابد. هفته پیش با همکارم بازدید از منزلش رفتیم و یک گفتگو چالشی داشتیم و وقتی که از خانه بیرون می آمدیم او را غرقاب فکرهای زیادی کرده که ابتدا برایش بدیهی بوده و اما اینک برایش سوال درست شده است. دوباره بر دستانش خط انداخته، اما ایبنار عمیق تر. با هم میرویم بهداری و دارو و دکتر و... با هم به سمت ارگانی از سازمان میرویم. روانپزشک نبود و چندین بار در طول مسیر تاکید کرد من بستری نمیشوم.
مسیر برگشت، بیشتر پیاده و بقیه مسیر را با مترو می آییم. آرام شده، بهش میگم مثل کوهی بودی که شب قبلش، ماگما ریخته بیرون و اکنون سرد شده. میپرسم تا حالا شده حسی از سنگینی داشته باشی و بعد احساس سبکی کنی؟ میگوید آره حس سنگینی را همیشه دارم اما هیچ وقت حس سبکی را نداشته ام.
ازش میپرسم تو جای دختری که دوستش داری بودی، به کسی که روی خودش بنزین میریزد و دستانش خط می اندازد و به خودش رحم نمیکند، از او حس امنیت می‌گرفتی؟ بعد یک جک بی تربیتی و زشت متناسب با این جمله ام تعریف میکنم و منتظر جواب می مانم:
پشیمانی در چشمانش موج میزند. خستگی و گرما و استیصال هم در من.

با خودم پیرامون تربیت انسان ها و چگونگی آموختن فکر میکنم.

parrchenan@