وقتی صبح هاسوار چنبر هستم و موسیقی گوش می‌دهم، معمولا حالت چیدمانی موسیقی هایم، رندمی می‌باشد و اگر موسیقی به سیاوش قمیشی برسد معمولا با او، هم آوا میشوم.
به خودم می آیم و میبینم، با صدای بلند هم آوا شده بودم و عابری مرا نگاه میکند. صبح نیم چه خنک تابستان، رکابیدن، سیاوش قمیشی، تلفیقی جالبی است که سرخوشی ات را بیشتر میکند.
***
نیم کتها ها را هم یکی قبول کرد مراقبشان باشد و چهارشنبه غروب، تحویل شان دادم. دیگه هیچ همکاری سکته نمیکند، خدا را شکر. حیاط اداره دوباره بی صفاست اما برای گربه های محل، آب تمیز و شیر همچنان خواهم گرفت. نیمکت ها خیلی زود خودشون رو در دل خیلی از ماها انداختند اما حیف.
@parrchenan

یک گربه نر سیاه بزرگ و عضلانی در پارکینگ خانه مان بود و همسایه ترسیده ما جرئت پیاده شدن از ماشین شاسی بلندش را نداشت. میو میو میکرد. جواب میوووهایش را دادم و آمد سمتم. نوازش میخواست. نوازشش کردم در روزی که نمیدانستم روز جهانی بوسه است .چند بار با آن دندان های بسیار تیزش انگشت دستم را به نرمی گاز گرفت. گویی میخواست امتحان کند. شاید میخواست درجه و اعتبار و اعتماد و امنیتی را که به من کرده بود را بسنجد. ببیند اهل دمپایی پرتاب کنان هستم یا نه. میخواست به من امن باشد. ذهنم به «ایمان» پرتاب شد. «ایمان» فکر کنم چنین فضایی دارد. تو انگشت در دهان گربه سانی داشته باشی که تازه دیدیش و تقاضای دوستی با او داری. عقل میگوید از او احتراز کن و «چیزی دیگر» می‌گوید بچش و بچشان. دلهره ای داری از دندان های نیش این نر بالغ اما اعتماد میکنی و احتیاط نمیکنی.
شاید فضای ایمان را وقتی انگشتم در دهان این نرْ سیاهْ گربه که بود فهم کردم.

parrchenan@