کمی پیچیده نوشت.
از شیرخوارگاه نوزادها را گرفتیم تا کارهای اداری شان را انجام دهیم. مددکار شیر خوارگاه پرسید، پرونده شان را نمیخواهید؟ چون قرار بود برگردانیمشان، پاسخ منفی دادیم. نمیخواستم در ذهنم تا شب داستان زندگی سی روزه شان تا به آینده ای که احتمالأ خواهند داشت را نوشخوار فکری کنم.
تا به حال به این سن کم، هیچ آدمی را بغل نکرده بودم. نمیدانم واقعا میشه به چیزی که هنوز یکماهگی عمر خودش را ندیده واقعا گفت آدم!!
تو پتو پیچیدم که از دستم لیز نخورد، یک نوع ترس لیز خوردن داشتم. در اداره مربوطه یک مادربزرگی کمکم آمد و شیر خشکش را داد و آروغش را گرفت و تقریبا همه بانوان داخل سالن دوست داشتند برایش کاری کنند. و یک جمله بسیار شنیده میشد: قربون حکمت خدا برم یکی نداره و... یکی داره و...
بانوان داخل سالن از نفس حضور نوزاد حس خوبی داشتند لذتشان از دیدن نوزاد خیلی نقد بود و در اکنون و حال. یک نوع لذت طبیعی و داروینی. و مردان داخل سالن دنبال داستان زندگی این نوزادها بودند. هر کسی از این مردان خودش را یک چیز معرفی کرد، قاضی، خبرنگار بازنشسته، تا داستان آن ها را بداند. جلو باجه منتظر رسید بودم، سربازی با همراهی که دست بندی این دو را بهم متصل کرده بود آمدند و گویی داستان اچ آی وی داشت و سرباز پیگیر آن بود، ناخودآگاه از آنها فاصله گرفتم. دلم ترسید از نوزاد. چقدر زندگی آدم، ترس هایش، قدم هایش، نگاهش با حضور نوزادی فرق میکند.
انصافا برایم پروژه سخت و غیر قابل هضمی است و اگر بحث داروینی آن را کنار بگذاریم، برای حضور نوزادی تا شیر خوار شدنش تا کودک شدنش و تا به آخر، معنایی نمی یابم.
در فضایی که همه دوست داشتن کمکی برای نوزادها باشند، فیلم children of man در ذهنم آمد. یکبار دیگر باید ببینمش. فکر کنم سخت ترین قسمت غیر انسانی این نوزادها آن بود که از روز اول زندگی شان کالا دیده شده بودند و نه حتی انسان.
@parrchenan