هفته پیش بود که جلسه همساز را برای دومین بار رفتم، موضوع ارائه، اتیکت بود، و جان کلامش، در دو نکته نهفته بود، رفتار یا کلامی برانیم و انجام دهیم که دیگری را «شرمسار» نکنیم و یا اینکه «حسِ خوب» به طرف بدهیم. در واقع راهکارهای عملیاتی و پیاده شده این یک جمله بود:« مرنج و مرنجان».
و این دو بیت حافظ در ذهنم نقش بست:

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن.

متناسب با مقدمه بالا، رفتاری که این هفته انجام دادم و فکر کنم این آیتم « حسِ خوب» را به طرف مقابلم که کودک کار بود انتقال دادم را بیان میکنم:
از نمایشگاه شهر آفتاب که نزدیک بهشت زهراست در هرم گرمای تابستان در حال برگشت بودیم. کولر ماشین تا ته ماجرا رفته بود. بساطی های کنار اتوبان، خیار چنبر میفروختند. دلم عطر این خیار را خواست. نزدیک یکی از آنها ایستادیم. دخترکی نه ده ساله و چهره سوخته ای بود.
یک بسته از او خیار خریدیم و در آخرین لحظه از کیف کمری ام، یک عروسک در آوردم و به او دادم. کیف کمری که چندین ماه است به دلایلی ارتقا داده ام.
برادرم که راننده بود، حرکت کرد، پرسید، خنده ای که بعد از گرفتن عروسک، در چهره اش نقش بست را دیدی ؟
و من ندیده بودم. نزدیک تر به صحنه بودم

جدا از غم و غصه که برای کودک کار باید خورد و سوگوار این بی عدالتی بود، بهتر است راهکار عملی در جهت «شکوفتن خنده ای» در هرم بیابان تابستان باشیم.
می‌گویند در عالم داوری فوتبال، اگر داور خیلی به صحنه خطا نزدیم باشد، احتمالا نخواهد دید. حیف که لحظه شکوفتن خنده دخترک را ندیدم.
parrchenan@