آن کالی
شیفت شب آن کال، بجای همکار مرخصی رفته ام، در اداره مانده ام. با هر صدای لِخ لِخ دمپایی همکارم نیم خیز شده و از خواب خرگوشی بدر می آیم و خودم را آماده رفتن به ماموریت میکنم. اینکه همکار خطم با آدرسی در دسترس احتمالا به سراغم آمده تا گزارش اورژانسی یک خودکشی را اعلام کند اجازه رفتن به خواب عمیق را نمیدهد. تقریباً کل شب را با هر صدای لِخ لِخ دمپایی نیم خیز میشوم. یاد سالها مربی شیفت بودنم افتاده ام. یاد خوابهای بیدار گون. یاد خوابهای خرگوشی. در عمق شبهای شیفت در حالیکه یک چراغ دستشویی ته سالن روشن بود و سکوت شب با صدای تیک تاک ساعت و تک و توک خروپف اتاق بچه ها شکسته میشد صدای راه رفتن پرگونه فردی بر فرش سالن همان خواب خرگوشی را ازم میربایید.
: علی رضا کجا؟ آقا دسشتویی
:محمد! آقا خوابم نمیبره
: شاهین؟ آقا حرفی دارم میتونی گوش بدهی
: مجتبی! اقا دلم درد میکنه
و...
سالها خواب نخوابی شبهای شنبه و سه شنبه را در یادم زنده کرد آن کالی آن شب.
parrchenan@
: علی رضا کجا؟ آقا دسشتویی
:محمد! آقا خوابم نمیبره
: شاهین؟ آقا حرفی دارم میتونی گوش بدهی
: مجتبی! اقا دلم درد میکنه
و...
سالها خواب نخوابی شبهای شنبه و سه شنبه را در یادم زنده کرد آن کالی آن شب.
parrchenan@
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|