چند وقت پیش بود که بچه هایش را ازش گرفتیم. یک دخترک دو سه ساله بسیار شیرین زبان و دوست داشتنی و یک برادر بزرگترش که نصف دندان هایش آسیب دیده است.
بعد از این اتفاق، مادر به خودش آمد و کمپ رفت و برای ترک اقدام کرد و اکنون چندین برج است که پاکی را تجربه میکند، کودکانش نزد خودش بزرگ میشود و یکی از همکاران دلسوزم پیگیر امورش شده و توانسته با او ارتباط بیشتری بگیرد و در نتیجه تا حدودی قطار زندگی اش در ریل روزگار افتاده است.
پسرک را که دیدیم یادم آمد چندین ماه است که یک دوچرخه آبی کودکانه از کسی گرفته ایم و ته انبار مانده.
با همکار مددکارم هماهنگ شدیم و‌ به پسرک دادیم. بدون کمکی می‌توانست رکاب بزند و در پوست خود نمی‌گنجید. رکاب میزد و با یک دست فرمان گرفته بود و با دست دیگر بشکن میزد. زینش پایین بود و آچار نداشتم بالا بیاورمش. از همکارانی که ماشین داشتند رفت آچار گرفت و بدست من رساند.
دقیقا هر دو بچه، بچه کف خیابان بودند، یاد گرفته بودند در شرایط نداری، سختی، محنت، چگونه گلیم خود را از آب بیرون بکشند. چقر و تیز و بز.
داشتم زین را برایش بالا می آوردم، پرسیدم، اسم اش را چی می گذاری؟
:اسمش، (کمی مکث کرد )گفت:💓 قلب
: نمیخوای آبی بگذاری؟
: نه قلبمه. و خم شد بدنه دوچرخه را ماچ کرد.

مدتها بود خوشحالی شعف گونه کودکی را اینگونه ندیده بودم. یادم می آید ما نیز در کودکی با هدیه ها اینگونه خوشحال میشدیم. و کودکان امروزی گویی کمتر.

parrchenan@