قله خلنو
نزدیک گردنه ورزا هستم. از دوستان همنورد، اجازه گرفتم که برای لحظاتی موسیقی موبایلم روشن باشد. ارتفاع 4000 متری و حس خاص حضور در ارتفاع، جو وجودم را فرا گرفته است. فرمان وجودم در دست عواطفم افتاده است. دو سه ماهی بود که کوه نرفته بودم. کوه خودش را از من پوشانده بود. ارتباطم را با گلهای رویش یافته پس از برفآبهای ستیغ چکادهای بلند، با نازک دخترکان گلِ فراموشم مکن، با دست نوازش باد کوهستانی، با چشمه های زلال کوه ها، از دست داده بودم. گویی با من قهر شده بودند. دعوا گرفته بودند.
نزدیک گردنه، هوای همه لحظات خاص عمرم به سراغم آمده بود و گروهی دیگر در حال فرود بودند. یکی از آنها، همنورد قدیمی پدرم بود. شناختمش. شناخت مرا. تسلیتی گفت و رفت و مرا گذاشت با انبوه خاطراتم که همچون باد بر وجودم وزیدن گرفته بود. ناخدای کشتی وجودم را عواطفم میربود و تلاش میکردم آن را دوباره به فرمان آورم.
نزدیک گردنه، هوای همه لحظات خاص عمرم به سراغم آمده بود و گروهی دیگر در حال فرود بودند. یکی از آنها، همنورد قدیمی پدرم بود. شناختمش. شناخت مرا. تسلیتی گفت و رفت و مرا گذاشت با انبوه خاطراتم که همچون باد بر وجودم وزیدن گرفته بود. ناخدای کشتی وجودم را عواطفم میربود و تلاش میکردم آن را دوباره به فرمان آورم.
آمدنی داریم و رفتنی، خاطره و حس خوب از خود بسازیم. قدر بدانیم، آنچه دیگر دستمان نخواهد آمد.
در غروب کوهستان و پس از صعود قله خلنو،در کاسه زیر قله چادر زده بودیم و وجودم را بر همه وزیدن های بودن به از نبودن، خاصه در بهار، سپرده بودم. با خود اندیشیدم، عهد خود را با چشمه ها، گلهای ریز فراموشم نکن، با باد ارتفاع های بسیار بلند، فراموش نکنم.
parrchenan@
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|