زنگ زدیم تلفنش را رد تماس داد. به خانواده پدریش زنگ زدم، به مادرش گفتم بگو بیاد اداره، وگرنه آش بدی براش پخته ایم. لحظاتی بعد، زنگ زد و آدرس خواست. پدر سه بچه ایست که مدتی قبل مجبور شدیم بهزیستی بیاریم و اکنون که مادر خانواده دوباره رفته آنها را گرفته و به کانون خانواده بازگردانده و سعی کرده زندگی به سامان دهد پدر داستان دوباره موش میدواند.

ساعتی بعد آمد. ادای توپ پُر داشتن در می آورد. که شما بدون اجازه به منزل ما ورود کردید و بچه‌ها را بردید.
همان اول نطقش را کور کردم، برگه احضاریه دادگاه را جلویش گذاشتم و گفتم امضا کند و اینبار اگر نرود، حکم جلبش را میگیرم.
انصافا در تیم سیار ، مشاور حقوقی عالی داریم، و در واقع میشود نام آماد و پشتیبانی بر ایشان نهاد. اسلحه بی زور ما را که فقط و فقط سخن است در مواردی گلوله گذاری میکند و حکم قضا را چاشنی آن میکند.
با پدر از فضا تهدید صحبت کردم، از این که بچه‌ها بخاطر رفتار او آسیب دیده اند و اینکه،کجای داستان آمده ای که پرونده تو را مسئول گشت به دست من سپرده است. چرا که من دیوانه هستم و معمولا پرونده دله دیوانه ها، معتادها، ته خطی ها را به من میسپارند و من هم با حکم قضایی و رفیقانم در کلانتری با دست بند و پا بند راه را به جلو می‌بریم. مسئول گشت هم پا به پای من امد و از دیوانگی من گفت و اینکه پدر خانواده،مجبورش کرده که پرونده را به دست این دیوانه بدهد دفاع کرد و داستان را ادامه داد.
قطرات ریز عرق بر پیشانی اش نشست. قیافه جدیدم غلط انداز شده بود و حرف ها به قیافه می آمد. شروع به شل شدن کرد، پذیرفت اشتباه کرده و اولش هم با توپ پر آمده بود چرا که به او گفته بودند اگر اینگونه باشی حرفت برش پیدا میکند.
همین که شل شد آرام شدم، و کمی مهربان
در آخر داستان که خودمانی شدیم تیر آخر را زدم:
خسرو جوون میدانی میخواستم چه آشی برات بپزم؟
: نه میخواستید چیکار کنید؟
حکم قضایی بگیرم برای اعتیادت و بفرستمت کمپ شفق. سه ماه
دوباره پیشانی اش عرق نشست و ناباورانه گفت:
سه ماه و ده روز!!!
«حتی اگر پاک هم شده باشی ( مدعی بود که تحت نظر پزشک، پاک است و تحت درمان) تا بخوای از تو کمپ در بیای یک هفته طول می‌کشه
دیدم اذیت میکنی گفتم اذیتت کنم»

گرا را دادم و او هم خوب گرفت. امیدوارم اثر مثبتی بر زندگی بچه ها گذاشته باشم.
و چند نتیجه:
*قیافه جدیدم اهل بخیه را خوب میترساند. مزاح میکنم و به همکارانم میگم روی پوست سرم میخوام یک عقاب تَتو کنم کل شوش ازم حساب ببرن.
**بعد از «گفتگو» با پدر خانواده، او را آن‌چنان که بد در ذهنم ترسیم کرده بودم نیافتم. همچنان به «گفتگو» به عنوان تنها معجزه بشری باور دارم. گویی در فرایند «گفتگو» دیوار شیشه بی اعتمادی فرو می‌ریزد و آدمها به سمت مومن شدن ایمن شدن نسبت به هم گام بر میدارند.
***فرایند کار تیمی و پاسکاری حرف در متقاعد کردن مددجو خیلی جواب میدهد. نقش پلیس خوب، آدم بد. چماق و هویج، هنوز میتواند اثر گذاری عمیقی داشته باشد.
parrchenan@