پرونده قدیمی بود که دوباره گزارش شده بود. به یاد دارم، پدر اعتیاد داشت و هیچ ابراز علاقه ای به ترک نشان نداد، کودک و پدر نزد مادربزرگ زندگی میکردند و مورد حمایت عمه ها بودند.
به آدرس رفتیم. پدر را گرفته و در زندان بود و پسر، نشانه هایی از رفتن به سمت نه خوبی را بروز داده بود. پسر از ترس ما بیرون از خانه رفته و جیم شده بود. بعد از ترک خانه در محله گشتیم و گیم نت، یا همان پاتق پسر را یافتیم. با همکارم سناریویی تنظیم میکنیم که من نقش پلیس بده باشم و او ناجی.
با قیافه جدی وارد کافی نت شده و او را صدا کرده و به بیرون از فضای بچه ها فرا می‌خوانیم. من اصرار دارم که او را همین الان بهزیستی ببریم چون تجدید های زیادی آورده، چون شبها دیر می آید، چون علاقه ای ندارد ساعد دستانش را به ما نشان دهد، و همکارم از من فرصت میخواهد. به جای دکمه آستین، نخی بسته و گره زده. همکارم میپرسد تتو کرده ای؟
: نه بخدا!!
تلاش میکند باز کند و موفق نمیشود، میپرسم می خواهی بازش کنم؟ همین که با سر اشاره مثبت میکند، انگشت را لاخ نخ می اندازم و با حرکت سریع دست، نخ را پاره میکنم. هم متعجب شده و هم کمی ترسیده، آستینش را بالا می آورد، جای تیغ های متعدد، اما کم عمقی بر دستانش است.
اینها چیه؟
بازی نمیدونم چی آبی رو بازی میکردیم، که بچه محل ها گفتن...
دوباره پلیس بد میشوم و همکارم ناجی،
در نهایت قرادادی ضمنی میبندیم، به مفاد زیر
از طریق عمه هایش کلاس های جبرانی را شرکت کند به اداره ما مراجعه کند و جهت مشاوره روانشناسی روانپزشکی اقدام کند.
‌شبها قبل از نه و نیم منزل باشد.
در نهایت با این عنوان که دیم به او یک مردی متعهد به حرفش، نه یک کودک دوازده سیزده ساله است دست میدهم.
به اداره نرسیده تماس می‌گیرد که کی برای مشاوره مراجعه کنم؟

حرف نهنگ آبی میشود، همکارم میپرسد مگر فیلتر نیست؟
همه به هم نگاه میکنیم.
یکی از خاصیت های دولت، بی خاصیت کردن، آن چه باخاصیت بوده، است. به واسطه اجبار حضور فیلتر شکن، هیچ چیز دیگر فیلتر نیست.

parrchenan@