به آدرس رفته بودیم. در باز شد و پسر آرام در گوش ما گفت، زخم ها ناشی از کتک های پدرش است. پدر با ما جنگ گرفت. همکارم که ریشه های مادرانه اش از دیدن زخمهای کودک و کتمان پدر و ترس پدر و دروغ پدر که زخم ها را ناشی از افتادن در بازی اسکیت می‌دانست، گُر گرفته بود. همه تلاشم این بود که با کمترین آسیب محل را ترک کنیم تا پس از پر زور کردن کلام مان توسط گزارش مشاور حقوقی و حکم مقام قضایی، دوباره به داستان ورود کنیم.
اکنون در موقعیت صفر بودیم، فریاد در برابر فریاد، عضله در برابر عضله...

بدترین قسمت ماجرا، تلخ ترین آن، هنگام خروج از اداره برایم رقم خورد. وقتی متوجه داستان مادر کودک که او هم آسیب های جدی از شوهرش خورده بود شدم و حکمی که قاضی نداده بود. به عمق استرس و وحشتی که صبح در چهره اش، صدایش، موج میزد از ترس و لرزی که از شوهرش داشت. گویی خرگوشی در برابر گرگی. با یا امام رضا گفتنش وقتی که دید همسرش به سمت ماشین ما و همکارم که در حال عکس گرفتن از زخم های کودک بود می آید. یاد فیلم جدایی نادر از سیمین می افتم. اگر جای سیمین بودم
دیگر اکنون شک ندارم، که دخترم را از این سرزمین میبردم، همه توانم را می‌گذاشتم که او را به سرزمینی دگر برم و خود انتخاب خودش را داشته باشد آنجا یا اینجا.
پی نوشت:
به دختران جوان شدیداً توصیه میکنم که تعداد سکه های مهریه و ثروت و پول مردان را ملاک انتخاب همسر نکنند، ملاکهایی چون سلامت روان و زیستی تا حدودی اخلاقی، ملاک‌های بسیار قوی تر در انتخاب خواهند بود. چرا که اگر زندگی با شکست همراه باشد و مرد داستان مرد بدی باشد، قانون فعلی کمترین حمایت ممکن را از زن متاهل و مظلوم میکند.
علی می ماند و حوضش.
parrchenan@