لباس کار
لباس فرم اداره ام به لطف عزیزی شسته و بسیار بسیار تمیز شده است. معمولم این است که چون با دوچرخه و لباس ورزشی به سر کار میروم، لباس فرم اداره ام، در اداره می ماند و آخر هفته ها برای شستشوی منزل میبرم یا در همان اداره آخر وقت شستشو میدهم.
عازم مأموریت شده ایم و در حین ماموریت یک خودکشی بهمان میخورد. فردی بر خود بنزین ریخته و مطالبات خود را میطلبد، آتش نشان و غیره هم سعی در آرام کردن فرد داشتند. یک آب خنک به فرد میدهم، ( حتما در روزهای گرم سال ما باید در ماشین هامان، آب خنک داشته باشیم). سر و رویش میریزد و خنک میشود، مینوشد. دعوت به نشستن، زیر سایه درختی و تکیه دادن بر دیواری میکنم. با او می نشینم و بر دیوار تکیه میدهم، هم دلی خود را میخواهم از این راه به او نشان دهم و...
اما لباس تمیز تمیزم، بوی شدید بنزین گرفته و پشتش که بر دیوار تکیه داده بودم، دوباره سیاه شده. روزی نیست که این لباس آغشته به ادرار کودکان ، پیران، معلولان نشود. حال اگر خیلی برای حفظ تمیزی لباسم کوشش کنم معتقدم از راه و وظیفه اصلی خودم دور شده ام. معتقدم نگاه ما به لباس کارمان چیزی مثل لباس کار تعمیرکارها، کارگران کارخانه ها، پرستارها و غیره باید باشد. نه لباس پلو خوری. نه لباس مهمانی، نه حتی لباس کارمندی. همین که حواست به لباست رفت، مهارت همدلی، را از دست خواهی داد. حس های بسیار خوبِ:
نجات دادن کودکی کثیف و بوی ناک ، رهایی دادن سالمندی از آن جای متعفن، همراه شدن با معلول ناتوانی، بر دوش کشیدن سبد کالای نیازمندی ، بر تختی پر از بنزین نشستن و گریه کردن فردی در آغوشت که در انتظار آتش بوده را از دست خواهی داد و دل نگران تمیزی و کثیفی لباس خواهی شد و حس نه خوبی از شغلی که داری درونت پرورده خواهد شد.
مددکار بودن رها بودن است‌.
رها از مناسبات مرسوم.

parrchenan@