ابله
بعد از کلی پیغام پسغام، پسرک مسافر به دیار استانبول آخر وقت آمد، یک گفت و نه البته گوی آتشین با او داشتم، تا به خودش آید. تا خالی شوم تا راهش را سرنوشتی که نمیدانم چرا برای خود نوشته را تغییر دهد. خسته شده بودم. نیم ساعت بیشتر مجبور شده بودم بمانم و با او بحرفم. به او میگویم بعد از این همه تلاش ، از اینکه کمی حال خوب بدست بیارم از من دریغ میداری، خیلی بی معرفتی. سوار چنبر بودم و به اتفاقات شیفت فکر میکردم. اینکه الان هم سن و سالانم هر روز برای خانواده خودشان، دل نگران اقتصادند، این که به قول نامجو، دل نگران «زن و بچٓه ات چی؟» هستند و تو اما از مرحله پرتی. دنیایت، ابزارت، افکارت با بقیه فرق داره. این که بقیه با چک و سفته و دلار دارند کلنجار میروند و تو در حال اقناع کردن جوانکی نادان هستی.
حس و حالم خوب نبود. بابا کجای کاری؟
به لحظه وداع با نوجوانی که وید میزد و افکار خودکشی داشت پرتاب میشم. به مادرش میگم، نگران نباشید، او کمک را پذیرفته. چشمانش با شرمی و اقتداری خاص تر میشود، از آن مادرهایی بود که نقش پدر هم داشته ،همکارم میرود جلو بغلش می کند و در چشم تری اش شریک میشود.
من عاشق حضور در این فضاها و لحظاتم، نفس کشیدن در همین چند ثانیه که در کلمه تصویر کردم، ناب ترین است. این برایم باشکوه تر از هر چبزی است. یاد آرزو مامان می افتم که دوست داشت مهندس شوم، با مهندسی ام پوز بدهد و سر و کارم با آجر و آهن و بتن باشد. نه اینکه سر و کارم با آدمها باشد. با خسته ترین آدم ها.
دلار n تومانی را وقتی لمس میکنم که در هنگام برگشت به اداره، بازدید دومی می رویم. حکم تخلیه مستاجر گرفته شده و چند روزی است که لوازم منزل در کوچه پهن است. مرد داستان بی کار شده و بازار نیمه تعطیل این روزها، در حال حذف خردکانش .کودکشان در جای امنی بود. به مرد داستان پیشنهاد انتقال به پرند میکنم. میکوید زانتیا داشتم و سید خندان دو و نیم اجاره منزلم را میدادم...
رکاب بزن که اگر نجنبی دوچرخه از حرکت باز خواهد ایستاد و خواهی افتاد.
حس و حالم خوب نبود. بابا کجای کاری؟
به لحظه وداع با نوجوانی که وید میزد و افکار خودکشی داشت پرتاب میشم. به مادرش میگم، نگران نباشید، او کمک را پذیرفته. چشمانش با شرمی و اقتداری خاص تر میشود، از آن مادرهایی بود که نقش پدر هم داشته ،همکارم میرود جلو بغلش می کند و در چشم تری اش شریک میشود.
من عاشق حضور در این فضاها و لحظاتم، نفس کشیدن در همین چند ثانیه که در کلمه تصویر کردم، ناب ترین است. این برایم باشکوه تر از هر چبزی است. یاد آرزو مامان می افتم که دوست داشت مهندس شوم، با مهندسی ام پوز بدهد و سر و کارم با آجر و آهن و بتن باشد. نه اینکه سر و کارم با آدمها باشد. با خسته ترین آدم ها.
دلار n تومانی را وقتی لمس میکنم که در هنگام برگشت به اداره، بازدید دومی می رویم. حکم تخلیه مستاجر گرفته شده و چند روزی است که لوازم منزل در کوچه پهن است. مرد داستان بی کار شده و بازار نیمه تعطیل این روزها، در حال حذف خردکانش .کودکشان در جای امنی بود. به مرد داستان پیشنهاد انتقال به پرند میکنم. میکوید زانتیا داشتم و سید خندان دو و نیم اجاره منزلم را میدادم...
رکاب بزن که اگر نجنبی دوچرخه از حرکت باز خواهد ایستاد و خواهی افتاد.
@parrchenan
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|