سبز سبز
با چنبر رکابانم و به اتفاقات روز فکر میکنم. صبح زود زدم بیرون و سر بازار گل محلاتی، با یکی از بچه ها قرار گذاشته بودم. با دوچرخه اش آمد. هفته قبل، قرار مدار مان را گذاشته بودیم، سنگهامان را با هم کنده بودیم و برای نجات از بیکاری، قرار شده بود با چرخش گل فروشی کند.
همان سر بازار گل، ترکبندم را باز کردم و به چرخش بستم و خورجین گل گلی که داشتم را به او دادم و به همراه همکارم برایش گل خریدیم و به دل شهر زد تا گل بفروشد.
میرکابم و پرتاب میشوم منزلی که عصر رفتیم، مادری که بهداشت روان ویرانی داشت، مدعی بود دختر نوجوان اش او را میزند و افکار خودکشی دارد.
به منزل ورود کردیم. دخترک هنرمندی بود، آرام و افسرده . گفت از همه چیز خسته است. با همکارم سعی در ایجاد ارتباط با او کردیم. شبیه تیم والیبال بودیم و پاس کاری میکردیم. جواب داد، ارتباط قویی شکل گرفت. مادرش از نقاط منفی دخترک میگفت، میرود در اتاقش و ساعتها همان جا می نشیند. و ما همچون والیبالیست ها باید این حمله و حمله های دیگر مادر را دفاع میکردیم.
رو میکنم به دخترک
«میدانستی بعضی از نویسنده ها هم چنین بودند.
مارسل پروست، نویسنده در جستجو زمان از دست رفته،
سلیجنر، نویسنده ناطور دشت و...
در نهایت سه گیم بازی را بردیم، قرار جد و جدی گذاشتند که هر دو روانشناس و روانپزشک (در صورت لزوم ) به مراکز ما مراجعه کنند و تحت درمان قرار گیرند دخترک ابتدایی داستان که از مشاور و غیره گریزان بود، اینک مشتاق بود و مادر آسیب دیده از روان، به یک اجبار ضمنی برای حضور در مراکز مشاوره رسیده بود.
دخترک ابتدای امر خسته، اینک سراسر شوق زندگی بود،پرسش بود. از ما خواست کتابها و نویسنده هایی که نام بردیم را معرفی کنیم.
یک کتاب معرفی کردم
کیمیاگر، پائولو کوئیلو با ترجمه آرش حجازی و صدای محسن نامجو.
مشخصات کاملش را از ما گرفت و گفتیم که هر کدام از ما چندین بار خوانده ایمش.
نام کتاب های دیگر را هم خواست، و اینک وقت خساست مان بود.
«هر گاه این را خواندی، با اداره ما تماس بگیر، پیرامون کتاب گفتگو کنیم، آن گاه کتاب دوم را معرفی کنیم»
در پایان همکارم بابت کودکی سختی که دخترک داشت بغلش میکند و بعد از دو ساعت و نیم وقت گذاشتن برای این پرونده به ماشین میرویم.
با خودم فکر میکنم آموزش و پرورش لعنتی به بچه ها چه یاد میدهد؟ کدام کتاب را معرفی میکند؟ سر کلاس های ادبیات و انشا و هنر چه چیز بیان میشود؟ و...
به خودم می آیم و میبینم قسمت عمده راه را آمده ام.
پسرک گل فروش ظهر اداره آمد. تقریباً روز اول بیست هزار تومان سود کرده بود.
باید از طریق آزمون و خطا، کارش را چکش کاری کرد تا به روال افتد. اگر افتاد از شما خوانندگان جانم نیز، کمک خواهم خواست.
حس رضایتی عمیق از آن شیفت کاری داشتم.
سبز سبز بودم. برعکس شیفت هفته قبلم که قهوه ای ترین بودم.
همان سر بازار گل، ترکبندم را باز کردم و به چرخش بستم و خورجین گل گلی که داشتم را به او دادم و به همراه همکارم برایش گل خریدیم و به دل شهر زد تا گل بفروشد.
میرکابم و پرتاب میشوم منزلی که عصر رفتیم، مادری که بهداشت روان ویرانی داشت، مدعی بود دختر نوجوان اش او را میزند و افکار خودکشی دارد.
به منزل ورود کردیم. دخترک هنرمندی بود، آرام و افسرده . گفت از همه چیز خسته است. با همکارم سعی در ایجاد ارتباط با او کردیم. شبیه تیم والیبال بودیم و پاس کاری میکردیم. جواب داد، ارتباط قویی شکل گرفت. مادرش از نقاط منفی دخترک میگفت، میرود در اتاقش و ساعتها همان جا می نشیند. و ما همچون والیبالیست ها باید این حمله و حمله های دیگر مادر را دفاع میکردیم.
رو میکنم به دخترک
«میدانستی بعضی از نویسنده ها هم چنین بودند.
مارسل پروست، نویسنده در جستجو زمان از دست رفته،
سلیجنر، نویسنده ناطور دشت و...
در نهایت سه گیم بازی را بردیم، قرار جد و جدی گذاشتند که هر دو روانشناس و روانپزشک (در صورت لزوم ) به مراکز ما مراجعه کنند و تحت درمان قرار گیرند دخترک ابتدایی داستان که از مشاور و غیره گریزان بود، اینک مشتاق بود و مادر آسیب دیده از روان، به یک اجبار ضمنی برای حضور در مراکز مشاوره رسیده بود.
دخترک ابتدای امر خسته، اینک سراسر شوق زندگی بود،پرسش بود. از ما خواست کتابها و نویسنده هایی که نام بردیم را معرفی کنیم.
یک کتاب معرفی کردم
کیمیاگر، پائولو کوئیلو با ترجمه آرش حجازی و صدای محسن نامجو.
مشخصات کاملش را از ما گرفت و گفتیم که هر کدام از ما چندین بار خوانده ایمش.
نام کتاب های دیگر را هم خواست، و اینک وقت خساست مان بود.
«هر گاه این را خواندی، با اداره ما تماس بگیر، پیرامون کتاب گفتگو کنیم، آن گاه کتاب دوم را معرفی کنیم»
در پایان همکارم بابت کودکی سختی که دخترک داشت بغلش میکند و بعد از دو ساعت و نیم وقت گذاشتن برای این پرونده به ماشین میرویم.
با خودم فکر میکنم آموزش و پرورش لعنتی به بچه ها چه یاد میدهد؟ کدام کتاب را معرفی میکند؟ سر کلاس های ادبیات و انشا و هنر چه چیز بیان میشود؟ و...
به خودم می آیم و میبینم قسمت عمده راه را آمده ام.
پسرک گل فروش ظهر اداره آمد. تقریباً روز اول بیست هزار تومان سود کرده بود.
باید از طریق آزمون و خطا، کارش را چکش کاری کرد تا به روال افتد. اگر افتاد از شما خوانندگان جانم نیز، کمک خواهم خواست.
حس رضایتی عمیق از آن شیفت کاری داشتم.
سبز سبز بودم. برعکس شیفت هفته قبلم که قهوه ای ترین بودم.
parrchenan@
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|