مادر مرزی
پرونده مدتها بود بایگانی شده است. اما به واسطه صحبت با دوستی، دوباره فضایش در من بُراق شده بود. می ترسیدم زنگ بزنم و بفهمم کار خراب شده، چیز دیگری از آب در آمده. آنی نشده که میبایست میشد.شیفت اول زنگ نزدم، اما در شیفت بعدی بر ترسم تسلیم شدم، نیاز داشتم پایان داستان را بدانم و زنگ زدم.
گوشی را برداشت، اول نشناخت. نشانی هایم را دادم، قچ قچ خنده اش را سر داد و شناخت.
« چه خبر، کجایی؟
آمدم شهرستان، ده خودمان، عمه ام خیلی غر غر میکرد. ( از دست ما به خانه عمه اش در کرج فرار کرد، فکر میکرد ما کودکش را از او میگیریم)
چه میکنی؟
بیجار میکنم و برگ چای میکَنَم
مهسا چی میشه؟
مادرم ازش نگهداری میکند
شناسنامه براش گرفتی؟
آری شناسنامه گرفتم».
و این شد پایان داستان مادر مرزی. از خودم سئوال میکنم اگر ما بچه را از او گرفته بودیم چه میشد؟
پاسخم
زنی خیابانی در محله های شوش است.
سوالم را از همکارانم میپرسم، آنها هم اتفاق نظر دارند بر این پاسخ.
ولی اکنون مادری تلاشگر در روستای خودشان است که خانواده ای ایمن از مهسا نگهداری میکند. مهاجرت معکوس برایش رخ داده و بخاطر کودکش به روستایشان رفته است.
ما گویی برای خود، نقش خدا گون قائل بودیم و از هزاران در هزاران احتمال موجود، فقط دو احتمال را میدیدیم. خود را جای سرنوشت، تقدیر، و هر آنچه نام ببری قرار داده بودیم.
هنوز در ابتدای راه هستیم و
گفتگو همچنان در این دو نگاه وجود خواهد داشت.
اول نگاه،
حق مادری کردن، مادری مرزی( دارای بهره هوشی پایین)
دوم نگاه،
حق کودک در پرورش و تربیت خوب و خوشبخت شدن ( خوشبختی کودک دقیقاً یعنی چه؟!؟!)
parrchenan@