سرچشمه روان
درب خانه چهار تاق باز بود. زن با صدایی بغض آلود توضیح میدهد که یک هفته است که شوهرش رفته و خرجی ندارد. که شوهرش در طول ۱۶ سال او را زده و بر اثر ضرب های او دچار تومور مغزی شده است و در سال گذشته او را به زندان انداخته و اما چون عروسی دعوت بودند او را بخشیده!!
میپرسم چه کمکی از ما میخواهید؟
نمیدانست. پر از تضاد بود، به کتک خو کرده بود. ته خواسته اش آن بود که همسرش را به او برگردانیم. مجاب کنیم برگردد. همکارم که از این همه کرختی او عصبی شده بود پرسید چرا طلاق نگرفتی؟
« کجا برم؟ کی حمایتم کنه؟»
تو را به هر چه برایتان مقدس است در تربیت فرزندانتان بخصوص دختران تان ، شخصیتی منفعل بار نیاورید. تربیتی که فکر نکند اگر مردی نباشد او میمیرد.
هنگام خروج از خانه ، تیکه شکسته های آینه را در وسط حیاط میبینم که احتمالأ ناشی از دعوای زن و شوهر و پرتاب آینه و شمعدان به حیاط بوده، به کودک خانه میگویم که اگر وقت کرد تیکه ها شکسته آینه را جارو کند که مادرش با همان صدای لرزان و بغض آلود میگوید او توانایی جارو کردن ندارد.
شخصیت منفعل، تربیت منفعلانه کودکی دیگر را برعهده گرفته و این دومینو همچنان ادامه دارد.
شیفت عصر را بازدید از منزلی بغایت کثیف و پر از ادرار و پر از اجناس چند ده ساله آغاز میکنم. کل خانواده دچار بیماری افسردگی مزمن است و کلی بیماری روانی دیگر. چهار چرخ دو ماشینی که سالهاست استفاده نشده پنچر شده و خوابیده است. خانه پر از سوسک و آشغال است و جایی برای نشستن نیست.
حداقل خانه دو سه میلیارد می ارزد. اما خانواده ای درمانده هستند که توانایی خوردن نان شب خود را حتی ندارند. برادر بزرگتر توانایی صحبت کردن بدون اشک ریختن را ندارد و خواهر کوچکتر بد تر از او و برادری دیگر که ضرب و شتم های وحشتناکی دارد.
برادر بزرگتر را مجاب به حضور بر روانپزشک میکنم و اینکه بار اول خودمان به دنبالشان خواهیم آمد. هنوز به ما مومن نشده، هنگام خداحافظی بغلش میکنم تا به ما بتواند اعتماد کند. مردی که سالهاست از خانه خارج نشده و محاسن بلندی دارد.
با خودم فکر میکنم اگر قرار بود تناسخی باشم در زندگی قبلی چه بوده ام که در این زندگی مددکار شده ام ؟
همکارم بر من خرده میگیرد که چرا بغلش کردی حالا؟؟
برای جلب اعتمادش تا برای اینکه زندگی اش را به ثبات برساند. برای اینکه او اینک مستضعف ترین است و نیاز به کمک دارد حتی اگر خودش نداند.
کل این خانواده هم در دامن پدر و مادری با مشکلات بهداشت روان پرورش یافته بودند.
پدر ده سال پیش مرده و از خساستی که داشته بهره نبرده و مادر هم احتمالا به دلیل ضرب های پسرک خشمگین آیکون عمرش تحلیل رفته
parrchenan@