همچون لاک‌پشت شیب خیابان ولیعصر را میرکابم و بالا میکشم. ماشین ها و موتوری ها همچون خرگوش از کنارم رد میشوند.
زیر پل پارک وی، یک موتوری ماسک دار جلویم می‌پیچید. سریع میشناسمش. همان پسری است که تهدید کرده بود اسید پاشی میکند و پس از آن انتحار. سلام و علیکی میکنیم. از حالش میگوید و این که خیلی بهتر شده. روند مشاوره و روان پزشکی را در حال انجام است. یک داستان کوتاه نوشته، زندگی اش به سامان شده و دیگر افکار تخریبی ندارد. هنرهای گرافیکی اش را نشانم میدهد. و می‌گوید قصد خروج از کشور را دارد.
در طول این چند ماه که گزارش او در عید آمد، با هم صمیمی شده ایم، میگویم: «همه تخم مرغ هات را در یک سبد نچین، فردا اگر به هر دلیل، نشد اقامت در کشوری دیگر، ضد حال اساسی میخوری و دوباره احتمال دارد داستان دار شوی. یک نقشه B هم برای خود داشته باش».
به فکر فرو رفت.
ادامه دادم،« تو مرد شبی، شب بیدار، مرد تنهای شب. پلنی داشته باش که ماشینی تهیه کنی و شب با ماشین کار کنی. بقیه خواب آلود کار میکنند و اما تو با کیف».
میپرسم فیلم « چیزهایی هست که نمیدانی» را دیدی؟
دیده بود. و یادآوری پلن های این فیلم، باعث شد از این طرح خوشش بیاید.
الو پیک خورد و مجبور به خداحافظی شد.
دوباره پا برکاب میشوم. از این دیدار تصادفی سر خوش شده ام. اینکه آدمی از حال بد به حال خوب، موو کرده است .‌ به این طرح B فکر میکنم و سرعت طرحی که به ذهنم آمد.
یادم می آید از کودکی تا جوانی سالها بعضاً تا نیمه شب با پدر، شطرنج بازی میکردم. آن بازی ها، در سرعت عمل ذهنی بی تاثیر نبوده است.

parrchenan@