عصرگاه هست و در حال ترک اداره برای ماموریت.
«خبر داری؟»
همکارم پرسش را میکند و منتظر جوابم نمی ماند. زن همان مرد خشمگین که کلی زور زدیم نجاتش دادیم، رفته رضایت داده و گفته من اصلاً پزشک قانونی نرفتم! من با همسرم مشکلی ندارم!!
اما قاضی همچنان مقاومت کرده و کودک را به خانواده نداده است.

سوار ماشین شده بودیم و به این خبر فکر میکردم و تلخ شده بودم. در این پرونده، ترس و درد و مظلومیت این زن برای من بیشتر بُلد شده بود تا خود کودک، که همکارانم همه توانشان را برای بردن او به مکان امن گذاشته بودند. اینک اما می دیدم هر چه رشته بودیم با دست خود او پنبه شد.
اشکال کار کجاست؟
کجا؟ کجا؟
گویی اکنون کمتر انگیزه دارم در خشونت های خانگی ورود کنم. این چندمین پرونده ایست که به اینجا ختم میشود. هم هنگام ورود با توجه به خشم و ناموس و این حرفها، احتمال خشونت و درگیری بالاست و توان زیاد روانی و فکری و حتی جسمی از آدمی میگیرد و هم نتیجه کار پایین.
واقعا ادم هایی که دوست دارند در کتک باشند و محنت را چگونه میتوان، به دنیایی غیر آن، سوق داد؟
پرونده صبحی که رفته بودیم و سخنان دختر جوان خانه که می‌گفت بیست سال پدرش اجازه خروج از خانه را به او نداده در ذهنم مرور میشود.
من مثل «کرم خاکی» شدم، نه سوادی، نه مهارتی، نه کاری، فقط این خانه .این اگر به من پول نده و حامیم نباشه من چکار کنم؟؟


اشکال کار کجاست؟ کجا؟

parrchenan@