بز
« یادته وقتی گفتن پول ما رو بده هیچی پول نداشتم و نمیدونستم چکار کنم؟»
تا حالا حتی در قوه خیال، این اندیشه را پرورانیده اید که اگر هیچ پول نداشته باشید و به صفر مطلق رسیده باشید، زندگی تان چگونه خواهد بود؟
لطفاً کمی پیرامون این موضوع خیال اندیشی کنید
« به هیچی رسیده بودم . آقا، برام عسلویه جور کردی و من رفتم، حالا که برگشتم، سی میلیون پول دارم و اعتماد بنفس و دنبال کارهای بزرگترم»
دنبال خانه ای با اقساط بلند بود که یکهو پول مملکت اینگونه شد، یک سوم ارزش قبل از عید خود گرفت.
اما چیزی که من از این جوان یاد گرفتم، این بود که بز خودت را بکُش، است
اشاره به داستانی اسطوره ای که یک عارف و شاگردی در بیابان گیر میکنند و به چادر زنی با سه کودک و تنها یک بز میرسند.
زن آنها را تکریم میکند و به چادر خود مهمان میکند. اما مرشد هنگام ترک آنجا، بز آنها تنها ممر زندگی و تهیه شیر و غذای آنها را میکُشد.
در داستان هست که شاگرد جوان عارف سالها بعد یکی از آن سه کودک زن را در بازار میبیند و میشناسد. حال او به همراه برادرانش تاجرانی بسیار موفق شده.
دلیل را جویا میشود و می شنود که پس از کشته شدن بز، مادرشان چون دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته و ترس از مرک بخاطر گشنگی، به شهر می آید و آنها در شهر شاگرد تاجری میشوند و در نهایت افراد موفق.
گویندگان این داستان، اینگونه ادامه میدهند که هر آدمی ممکن است بزی درون خود داشته باشد. شرط رهایی، کشتن بز درون است.
این پسر برای من نماد کشتن بز درون است و الگو.
زنگ زده بود که آقا با این پولی که دارم برم ترکیه؟
در پنج دقیقه قانع شد که نباید برود.
« بری اونجا دوباره صفر مطلق می شوی، آنجا باید هم با ترک ها، هم افغانی ها، هم کردها، هم عرب ها، هم ایرانی ها، سر بدست آوردن کار و پول رقابت کنی»
همین شنیدن صفر مطلق و این تحلیل، قانع اش کرد چرا که صفر مطلق را تجربه کرده بود.
خیلی تلاش کرد اینجا در تهران، مغازه میوه فروشی بزند. شرایط اجاره و رهن مملکت بهم ریخت و نشد ( اگر کسی موردی منصف، سراغ داشت، هنوز، بخبراند)
و دوباره راه عسلویه را فعلا انتخاب کرد.
دوستش دارم، نزدیک به نه سال است که میشناسمش. از چهارده سالگی اش و برای من نماد استقامت و بز درون کشتن است.
parrchenan@