خدا قوتتان دهاد
نوزاد بیست روز بیشتر نداشت و مادرش گذاشته و رفته بود و پدرش در دست خطی او را به سازمان سپرده بود و تامام!! نوزاد را به همراه کودکی حدوداً دو ساله به ادارات مربوط بردیم. کودک دوساله خیلی بد قلقلی میکرد و با من ارتباط نمیگرفت و در بغل همکارم بود و مجبور بودم نوزاد را بغل بگیرم.
در حدود چهار ساعت با این دو، چندین نقطه شهر رفتیم. وقتی در اداره مربوطه، یکی از کارمندان لحظاتی نوزاد را از دستم گرفت. یک« آخیشش» ناخود آگاه در حالیکه ناگهان، شانه هایت فرو میریزد بر زبانم آمد.
این مدت سریال ندیمه را میبینم و حال و هوای کودک داشتن و مسائل مربوط به آن ذهنم را درگیر کرده است و اکنون نوزادی در بغلم بود و نفس میکشید و شیر میخورد. تن عرق کرده ام به سر عرق کرده او مماس میشد و صدا های عجیبی و البته دل نشین نوزاد هنگام شیر خوردنش، مرا چون کاشفان ، در عمق او برده بود.
در حال بازگشت به شیر خوارگاه بودیم و از اینکه این دو را تحویل میدهیم احساس سبکی میکردم
پس از تحویل، سوار ماشین شده تا به اداره برگردیم، و از خستگی بیهوش شدم. نشان به آن نشان که موبایلم در بغلم زنگ خورده و هم صدا و هم ویبره کرده و من متوجه نشده بودم. یعنی خوابی در مرحله «رم» که عمیق ترین قسمت خواب است را تجربه میکردم. وقتی که نزدیک اداره رسیدیم و همکارم گفت گوشیت زنگ خورده تعجب کردم که چرا متوجه نشدم!!
در حدود چهار ساعت با این دو، چندین نقطه شهر رفتیم. وقتی در اداره مربوطه، یکی از کارمندان لحظاتی نوزاد را از دستم گرفت. یک« آخیشش» ناخود آگاه در حالیکه ناگهان، شانه هایت فرو میریزد بر زبانم آمد.
این مدت سریال ندیمه را میبینم و حال و هوای کودک داشتن و مسائل مربوط به آن ذهنم را درگیر کرده است و اکنون نوزادی در بغلم بود و نفس میکشید و شیر میخورد. تن عرق کرده ام به سر عرق کرده او مماس میشد و صدا های عجیبی و البته دل نشین نوزاد هنگام شیر خوردنش، مرا چون کاشفان ، در عمق او برده بود.
در حال بازگشت به شیر خوارگاه بودیم و از اینکه این دو را تحویل میدهیم احساس سبکی میکردم
پس از تحویل، سوار ماشین شده تا به اداره برگردیم، و از خستگی بیهوش شدم. نشان به آن نشان که موبایلم در بغلم زنگ خورده و هم صدا و هم ویبره کرده و من متوجه نشده بودم. یعنی خوابی در مرحله «رم» که عمیق ترین قسمت خواب است را تجربه میکردم. وقتی که نزدیک اداره رسیدیم و همکارم گفت گوشیت زنگ خورده تعجب کردم که چرا متوجه نشدم!!
ما دو نفر بودیم و تنها چهار ساعت این دو کودک را با خود داشتیم. به مادرم فکر میکنم که من و برادرم را که دوسال اختلاف سن داریم با چه محنت و سختی در طول سالهای کودکی و نوزادی و خردسالی، بزرگ کرده است؟ به مادرانی فکر میکنم که همزمان فرزندان دو و سه فرزند نوزاد و کودک و خردسال دارند و حجم خستگی شان.
تنها یک کلام دارم:
« خدا قوتتان دهاد»
parrchenan@
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|