آآآی ملت
ابتدا آدرس را پیدا نمیکردیم. مجبور شدم از موبایلم با پدر تماس بگیرم تا آدرس را بیابم( اشتباه بزرگی ایست که رسم و نشانت بی افتد دست مددجو)، کلا نشانی را شَل و پَل داده بود.
نزدیک خانه شان با موبایلم تماس گرفت که میشه همکار آقا نیاد که محکم یک کلمه گفتم: خیر.
وارد خانه شدیم.
خانه ای تمیز، شیک، مجلسی.
مادر، کودک را سوزانده بود. همکارم، آن خصلت مادرانه اش رو آمده است و عصبی و تهاجمی. تلاش میکنم، خصلت کارشناسانه اش را بر خودش مسلط کند که اگر این خصلت رو نیایید جنگ میگیرد و داستان به ناکجا آباد می رود .به پدر و مادر میگویم:، «من خیلی از خانه های شوش و لب خط که اتاق به اتاق، معتاد جماعت با پدر و مادری معتاد که دندان هایش ریخته و قیافه زردنبو پیدا کرده اند، رفته ام که دست و بال کودکشان را سوزانده اند
اما این برای بار اول است که میبینم، مادری تنی، صورت و چهره کودکش را با قاشق برای تنبیه سوزانده است»
و واقعا برای بار اول بود با چنین صحنه ای روبرو میشدیم...
آآآآآی مردم لطفاً روی بهداشت روان خودمون کار کنیم.
آآآآی ملت روی تربیت دختر، پسرمون کار کنیم. دختر، پسر لوس نونور بار نیاریم که تاب یک خطای کوچک بچه پنج شش ساله را نیاره. وقتی که پدر شد، وقتی که مادر شد.
آآآی اونهایی که میخواهید بچه دار شوید، لامصب دو تا کتاب دو تا سی دی بابت چگونگی تربیت کودک بخوان و بشنو. لعنتی
بجای اینکه جلو مرد و زن غریبه آبغوره بگیری و خودت رو بزنی.
***
پروژه گلفروش شهر خوب پیش نمیره.
پسر از چهار صبح بیرون میزنه نزدیک غروب میاد اداره، کلی از گلهاش هنوز مانده.
بعد همکارانم مجبور میشوند گلهای اینک پلاسیده زیر آفتاب مرداد رو بخرند که از پول اولیه اش و به اصلاح سرمایه اش کم نشود.
شاید هفته دیگه بز درونم را کُشتم و بروم با چنبر جلوی روی این پسر، گل فروشی کنم، رکاب بزنم و او پشت سرم تا بیاموزد.
سالهاست آرزوی گل فروشی با چنبر را دارم اما یک چیز مانعم شده برای این کار.
« من ی» که خیال میکنه «پُخی ایست» برای خودش.
می شکونمش. حالا ببینید کی گفتم. به بهانه گل فروش شهر، پسرک خودم .
parrchenan@