سوار چنبر هستم و سراشیبی تند شریعتی را به سمت اداره با سرعت زیاد در حال عبور. نزدیک سه راه زندان که شرعیتی یک طرفه میشود مجبورم از پیاده‌رو بروم ، پس میل میکنم سمت دیگر خیابان و کنار دژبان که هرگاه کنارشان ایستادم ساعت از آدم میپرسند و پا به پا میشوند، می ایستم.
شاید روزی پیرامون این دژبان ها که سر راهم میبینم نوشتم.
منتظرم چراغ سبز شود. پوستر فیلم ابوقریب را میبینم که برای تبلیغات سر چهار راه زده اند.
پوستر ، چند مرد را در لباس جنگی به تصویر کشیده است. با دیدن پوستر یاد اتوبوس های شرکت واحد و قسمت مردانه اتوبوس می افتم. همه مرد، همه تن، بوی عرق، نگاه ها به نزدیک و سر در اعماق درون غوطه ور.
اگر قرار باشد فقط بخاطر پوستری، فیلمی را بروم ببینم، این پوستر مرا جذب دیدن این فیلم نخواهد کرد. هرگز. بیشتر یاد تفکر تفکیک جنسیتی حاکم بر سرزمین و نماد آن که اتوبوس شرکت واحد است می افتم و از دیدن آن صرف نظر میکنم.
***
آشفتگی روانی اش مشهود است. هنگام ظهر به اداره آمده و از بیقراریش و افسردگیش و... پریشان و‌ ژاژ خوار سخن می‌گوید. کیس خودکشی بوده و چندین ماه است که همچنان درحال پیگیری.
نام زن سابقش لیلا. از سریالی میگوید که از تلویزیون پخش میشود و نامش لیلاست و ساعتها با آن گریه میکند( سریال پدر). تقریباً میتوان گفت یکی از دلایل پریشان حالی و پریشان گویی او و وسعت پیدا کردن حال بدش همین سریال است. فیلمی در ژانر علمی تخیلی حتی. با نشان دادن آدم های « دپ» و موسیقی متنی غم آلود. ( همین بس که کنار میز ناهار خوری سفره انداخته و روی زمین غذا میل می نمایند!!)

به یاد ندارم سریالی خارجی دیده باشم صدای ضربان قلبم را در دهانم نشنیده باشم.

واقعا نشان دادن این سریال در زمانی که مردم از هر چهار نفر یک نفر دچار مشکلات بهداشت روان هستند.
مشکلات حاد معیشتی، فساد ، فقر و... همچون چشمه گنداب در حال فوران است، جز کج سلیقگی، چه میتواند باشد؟
یادمان باشد که ما دو ماه غمناک محرم و صفر و یک رمضان ، دو ‌دهه فاطمیه داریم. یعنی طبق عرف این سرزمین از هر چهار روز اش، یک روزش ، روز شاد نیست. در روزگار محنت، به روزهای ناشاد اضافه کردن نه شرط عقل است.

با همه تلاشی که کردم، آن فرد بی قرار ماند و خستگی و گرسنگی بر تن من هم.

parrchenan@