پیرمرد از دست بچه هایش می نالید که با هم جر و بحث و مشاجره کرده اند و حتی به درگیری فیزیکی رسیده است.
پسرانش پول نزول کرده بودند و اکنون خواهان آن بودند که پیرمرد خانه اش را بفروشد تا آنها پول را بازگردانند.
پیرمرد راننده ترانزیت بود و در یونان به جرم قاچاق انسان زندانی شده بود. روایت خودش بر بی‌گناهی اش بود و روایت فرزندانش نه.
پرونده به ما مربوط نبود و ما کار خاصی نمی‌توانستیم بکنیم. لحن پیرمرد نسبت به بچه ها مودبانه بود و بر عکس آن نه.
فقط به او یاد آوری کردیم که اگر مشکل جدی وجود دارد باید از طریق قضایی و دادگاه و کلانتری اقدام کند.

« آدم آخه میره از بچه خودش هم شکایت میکنه؟»

این جمله پایانی پیرمرد بود که شنیدم.
وقتی با این تز فرزند آوری کردی که بچه عصای پیریت می‌شود و آن وقت سر پیری، بچه یک چیز دیگری هر چه غیر این میشود( مهاجرت میکند، یا عصا نمیشود یا نیست میشود یا هرچی)
گویی پتک آخر را از زندگی و هستی دریافت کرده ای.
پیرمرد پتک خورده بود.


parrchenan@