پرچنان:
از اتوبوس پیاده شدم و در شلوغی تجریش تا دربند پیاده گز میکنم. دختر افغانی فال فروش جلویم را گرفت و خواست ازش بخرم. با لبخند و سر علامت منفی نشان دادم. گفت چیزی ، خوراکی بخر برام، باز با لبخند و تکان دادن سر علامت منفی دادم. حوصله حرف زدن نداشتم. دخترک با خنده ای در لبان و چشمانش چسبید بهم و ول نکرد.
دخترکان افغانی خنده شان در چهره، شیرین تر و‌ پر رنگ تر میزند.
آرام بهش گفتم من مددکار بهزیستی هستم.
دخترک خنده اش را در چهره غلیظ تر کرد و در حالیکه به بازویم دست میزد گفت خالی می‌بندی خالی می‌بندی. با این کار میخواست بگوید که مددکاران بهزیستی آرمی بر بازوی دستشان دارند و تو نداری.
یادم افتاد که لباس فرم ام را از اداره آورده ام تا شست‌وشو دهمش.
رو میکنم به دخترک میگم:
«اگر بهت ثابت کنم هستم یک فال مجانی میدهی؟»
با علامت سر و خنده شیرین قبول میکند.
پس لباسم را از نایلون همراهم در می آورم و آرم بهزیستی را نشان اش میدهم.
میگم، قبول کردی؟
خنده در چهره اش ماسیده.
با سر به نشانه مثبت تکان میدهد.
دست میدهم و فضا را ترک میکنم.
parrchenan@