در حال عبور از خیابان هستم.
یک کودک آشغال جمع کن میبینم که جایی مخفی شده است. می ایستم و رفتارش را نظاره‌گر میشوم. کودکی از او کوچکتر، فکر کنم نه ده ساله با لباسهایی کثیف تر به دنبال اوست.
در حال بازی قایم باشک هستند. این جور مواقع معمولا کودک من هم فعال میشود. به کودک جستجو گر با دست اشاره کرده و جای مخفی کودک دیگر را نشان میدهم و اکنون دو سرعت و رقابت آغاز شده برای برنده شدن.
ای کاش می فهمیدیم این کودکان، چقدر کودک هستند. ای کاش میشد کاری کنیم. کاری کرد.
بعید میدانم هیچ ان جی اویی توانسته باشد به زندگی این بچه ها ورود کند.
اگر سراغ داشتید بخبرانیدم مرا تا بروم یاد بگیرم از آنها. تا بتوانم کاری کنم.
کودک درونم از دیدن این کودکان آشغال جمع کن، همیشه گریان میشود.
برای این «قربانی» های عصر جدید. این « قربانی» های جبر جغرافیایی، این « قربانی» های بی تفاوتی من و تو.

با دوستی که در حوزه افغان فعال است، هم کلام شده ام، می‌گوید ساختار پیچیده ای از فساد در شهرداری تا شبکه این کودکان وجود دارد که سخت است یافتن سر نخ ماجرا. چرا که زباله، از بعد مالی ارزشمند است و طراز مالی بالایی دارد.
داستانی از خود تعریف میکنم:
به ما گزارشی شده بود از پسری تنها در پارک که همیشه ول است. چند بار رفته و ندیده بودیمش. در نهایت با چند پرسش و کمی کارآگاه بازی، ما دم درب منزل خانواده کودک ایستاده بودیم و از مادر کودک شناسنامه مطالبه میکردیم.


واقعا برای ماموران نظارتی کاری ندارد این شبکه و سیستم فاسد در ادارات مربوطه را شناسایی کند، اگر بخواهند. البته اگر بخواهند.

parrchenan@