بابا سال ۷۲ حاجی شد و ما تا چند سال بعدش عید قربان، گوسفندی ذبح میکردیم. صبح اول صبح به دنبال گوسفند در میدان نور تهران که آن زمان بیابان بزرگی بود در میان انبوهی گوسفند ول بودیم و به خانه می آمدیم و بعد از ذبح، شروع به خرد کردن گوشت میشدیم. مقداری برای خانه، مقداری برای اقوام و مقداری برای فقرا.
بعد از ظهر هم جگر گوسفند طبخ میشد و من دوست نداشتمش اما هنوز مشغول پاک کردن سیرابی بودم( دوستانی که مرا میشناسند میدانند که چه دقتی در تمیز کردن دارم!!)
عصر هنگام نیز به منزل حاجی بابا و آجانم می رفتیم و همه فامیل آنجا جمع میشد.
اگر هم آن سال بابا گوسفندی قربانی نمی‌کرد ناهار را خانه یکی از پدربزرگ هایم میرفتیم و همه ناهار آن‌جا جمع میشدیم. حاجی بابا گوسفندی بزرگ و سنگین معمولا قربانی میکرد، چرا که به دست اقوام بیشتری باید میرساند.
عید به معنای دور همی و شادباش بود آن زمان ها.
فضای شهر هم فضای قربانی بود، هر محله وارد میشدی چند گوسفند می‌دیدی

دیروز که عید قربان بود، یاد روزگاران گذشته افتاده بودم. حال و هوای شهر دیگر مثل سابق نبود. گوسفندی ندیدم و قربانی ای.
ظهر به خانه حاجی بابا رفتم. کسی نبود جز مادرم. حاجی بابا هم دیگر آن قدر مسن شده که نتواند قربانی کند و جمع جور نماید.
در حال و هوای مثلتی هستم که سالها پیش سروش ترسیم کرد. ایرانیان را در سه ضلع مثلت میتوان تقسیم بندی کرد. ایرانیت یا ملی گرای، مذهب و مدرنیته. و این روزها که شهر تهران را با شهر تهران دوران کودکی ام مقایسه میکنم، به ضلع مدرنیته نزدیک تر شده و علی رغم تلاش بی حد حاکمیت از دو ضلع دیگر فاصله گرفته است.
زمانی در این روزها تلاش میکردم عرفان و مضامین عرفانی را در داستان های خود بیابم و این روزها کمتر. این روز ها عیدقربان را در بیضایی در معنایی صد در صد اومانیستی، در ترجمان تکامل روزگار انسانها، روزی که قربانی انسانی، به قربانی حیوانی تبدیل شد و تعریف سروش در ترجمانی عرفانی، به معنای پدر ایمان ، در کش و قوسم.
روزگاری بیشتر سمت سروش کشیده میشدم و این روزها بیشتر سمت بیضایی.
فرصت داشتید این پادکست ها را گوش فرا دهید‌.

قسمت چهارم درس گفتارهای بیضایی، مربوط به داستان رستم و سهراب است.
رستم کشنده فرزند
همچون ابراهیم کشنده فرزند

parrchenan@