یادم بچه که بودیم بابا برامون تابستونها جوجه می خرید.

می رفتیم بازار و از آنجا مولوی و صاحب جمع و محله حیوان فروش ها را می دیدیم.

یه بار داداش سینا ماهی آبی خرید.

خلاصه همیشه دنیال جک و جونور بودیم.

یه بار ۲۴ جوجه خریدیم و مصمم شدیم که آنها را بزرگ کنیم .( ما درآپارتمان زندگی میکنیم)۱ ماه اول جوجه ها را در حمام نگه می داشتیم. بزرگ که شدند بردیم بالکن.

آخر ۷ تا از آن جوجه ها بزرگ شدند۵ مرغ و ۲ خروس

خروس که از اولین سپیده های صبح قوقولی خود را شروع کرده بود. همون روز اول ما را مجبور کرد سوپور محلمون و خبر کنیم و  گلوی آن دو را به زیر تیغ ببریم.

 ما ماندیم و ۵ مرغ  و مرغانه هایی که از آنها بدست میآوردیم.چندین سال به همین صورت بود. یعنی مرغ ها کم وزیاد می شدند و جایشان هم چون بو می دادند به سمت پشت بام تغییر داده بودیم.

تا اینکه دیگر کسی حوصله رسیدگی به آنها را نداشت و چند سال این مرغداری ما مسکوت ماند.

بعد از دو سه سال - به دستم ۲ تا کبوتر قرمز مایل به قهوه ای پا پری رسید و آنها را ابتدا در بالکن جا داده و سپس که فرت و فرت جوجه گذاشتند بردم پشت بام.جالب آن بود که آنها که حال نزدیک ۱۰ تا شده بودند آزاد آزاد بودند. رها. لانه ای که برایشان درست کرده بودیم در نداشت. چون پشت بام بودپس دست هیچ گربه ای به آنها نمی رسید. فقط هر از چند گاهی کلاغ میآمد وجوجه ها را نفله می کرد .تا اینکه یک روز همسایه اولیمان آمد گفت کبوترات رو سرم ریدن دیگه نبینمشون

ما هم که حوصله دعوا معوا نداشتم . در ضمن دیگه حس و حال آنها را هم نداشتم. یک روز سینا همه را جمع کرد و برد صاحب جمع فروخت و با پولش بلبل اهوازی و ترقه و چند تا پرنده دیگه گرفت.

بلبل اهوازی که وحشی بود. همین جور ترقه . همش خودشون رو به در و دیوار می زدند. آدم دلش کباب می شد. بلبل فرار کرد - ترقه  هم برد فروخت و دو تا طوطی کوتوله برزیلی خرید. نمی دونم این پرنده ها رو دیدید یا نه؟ اما خیلی خجالتی هستند و شبیه دلقک.این روزها دیگه سینا یکه میدان این عرصه شذه بود.با خدا بیامرز مهدی( همونی که فوتش باعث  تولد پرچنان شد) می رفتند خرید وجمعه ها مولوی بودند. خلاصه این پرنده ها خجالتی تا آدم رو میدیدند. می پریدن در لانه شان.

پس آنها را هم فروختش و مرغ عشق خرید.یک بار هم با یکی شریک شد ونزدیک ۲۰۰ -۳۰۰ تا مرغ عشق خردید تا پرورش بدهند که بعد از مدتی همه رو فروختند

تا رسید به طوطی هلندی. پرندهایی زیبا و یه جورهایی سلطنتی.

کلی بهشون می رسید . یک بار اول صبح دیدم لخت وعورپرید من و بدار کرد که بیا که یکی از طوطیام در قفس رو باز کرده و الان رفته بیرون رو بالکن نشسته.

ما تا آمدیم بگبریمش پر زد و رفت. 

دو - سه روز سینا پکر بود وبعدش رفتیم یکی خریدیم. ۲ سال هی ما رو می کشوند مولوی تا نرها رو عوض کنه . چرا که تخم هایی که میگذاشت نطفه دار نبود.

بعد این همه سال تلاش وکوشش سینا به نتیجه رسید و طوطیها( سیمین و آقاسیامک) پدر و مادر شدند. حال آقاداود و آقامنوچهر و افسانه به جمع ما اضافه شدند .

حال مامان بزرگمون که خونه مون می آید به جایی که به ما چیزی بده برا اونها پسته می یاره و ما هم با حسرت پسته خوردن آنها را تماشا می کنیم.!!!!!!!!!!!

من هم یک آکواریوم گرفتم و گهگاهی رقص ماهی ها رو تماش می کنیم .

 یه قناری هم تازه  به جمع ما اضافه شده  که اسمش آقانکیساست فعلاْ تو لکه

هروقت آمد بیرون عکس او را هم جهانی می کنم.

خوب طبیعی دیگه آدم خواهر نداشته باشه می ره سراغ این چیزها دیگه!!!!!!!! 

به امید روزی که یک جفت همستر هم کنار آکواریوم  جا بگیرند و وول بخورند.