فراز و فرود
موضوع به چند ماه قبل باز میگردد، سه دختر گل فروش را که خود معرف، مراجعه کرده بودند را به مراکز بهزیستی مربوطه انتقال دادیم، در راه یکیشان گفت:« به ما سر بزن».
این شد که با بزرگانم مشورت کردیم و در نهایت خانم سیادت به عنوان خبره و پیر قصه گو ، که سالها تجربه این کار را در ان جی او شکوفا @shokoofai داشتند، قبول زحمت کردند و هر هفته راه بسیار دور تا آن مرکز را رفته و با بچه ها کتاب و قصه میخوانند.
به دلیل ناملایمات سیستم های دولتی، بی توجهی و تا حدودی سنگ اندازی مسیولین مربوطه
پس از مشورت با هم به این نتیجه رسیدیم، که فعلا ایشان نروند تا ببینیم اصلا آن ریس مربوط متوجه بود و نبود ایشان هست یا خیر!
و البته که میشود حدس زد متوجه نبود.
به این موضوع، نگاه شکست خورده داشتم و مأیوس از اینکه کاری کرده باشیم.
تا اینکه در کمال تعجب بچه های آن مرکز، در تاتر بچه ها، مشاهده شدند.( بدلیل نوع واحد سازمانی و ریاستش، تعجب انگیز بود)
خیری برای آنها بلیط تاتر را خریده بود و آنها هم خانم سیادت را شناخته بودند و ...
اینکه اثری همچنان میتوان داشت، پر از امید شده بودیم هر دوی ما. نقطه عطفی شده است که دوباره با همه ناملایمات به آن مجتمع بازگردند و شاید بتوانیم روی زندگی بچه ها اثر گذار شوند.
نگاه بچه های بهزیستی وقتی آشنایی چون خانم سیادت را دیده بودند، باید تماشایی باشد. چون یک « چشم آشنا »دیده اند. و اتفاقا با همین چشم آشنا شدن و این دیدار اتفاقی شاید بشود کار بهتری کرد
این موضوع
اما درسی برای من داشت که زندگی، همین یاس و امید هاست، همین بالا پایین ها، همین احساس بدبختی خوشبختی ها،
باشد که اشخاصی چون خانم سیادت ها بیش و بیشتر باد.
parrchenan@