قرار شد کودک را به اداره مربوطه ببریم. ابتدا نسبت به من واکنش منفی نشان میداد. وقتی از مربی شیرخوارگاه جدا شد چون ابر پاییزه دشت چهره اش را تر کرد. در اداره مربوطه هم هرچه کردم به در بسته خوردم، از پاستیل خوراکی تا پاستل نقاشی. تا اینکه یادم آمد، شیطونکم همراهم است و کم کم با آن شروع به بازی کردم و در نهایت آنقدر با هم دوست شدیم و بازی کردیم و او جیغ و داد کرد که کارمندان اداره مربوطه پیشنهاد رفتن به پارک نزدیک آنجا را دادند!!
اما چه پارکی؟ برای کودکی که همه عمر کوتاهش را در پارک زندگی کرده ، آیا پارک برایش جذابیت دارد؟
نمیدانم.
همکارم که میدانم گاهی پرچنان خوانی میکند، بعد از آن انزوا اولیه و این دوستی نهایی میگویید:
«باز معجزه شیطونک اتفاق افتاد»

 

پاییز و گل‌هایش!!!
این روزها که پیاده روی ولیعصر را تا رسیدن به منزل میرکابم، تقریبا قسمت بیشتر مسیر، عطر کشیدن علف و وید است که استشمام میکنم. لابد پاییز، علف،علف ترست یا علف، پاییز را پاییز تر میکند.
چندی پیش به همکارانم میخواستم توضیح دهم که بوی کشیدن علف یا وید،چگونه است، اول پاسخ دادم بوی برگسوخته اما جور در نمی آمد در نهایت در این رکاب زنی های شبانه کشفش کردم. آن قدر که بر سه آیتم دم و بازدم و خاطره های بویناکم اندیشیدم.
بوی «تند تن عرق مردی عصبی»، وقتی نزدیک منبع مصرف باشی .
فکر کنم وضع مملکت هر چه خراب تر شود بر تعداد کُشته های الکل و کِشنده های بنگ و مخدر و محرک افزون و افزون تر شود و ما رکابندگان هم در نهایت «بوخوری» شویم.

@parrchenan