برای یکی از مددجویان، دفتر مداد و خودکار کاملش را در یک کیف گذاشته شده و پشت دوشم می اندازم که از خانه به اداره ببرم.
سوار چنبر هستم و کوله مدرسه به پشت، یک حس دانش آموزی به سراغم آمده است، یاد روزهایی که با کبری به دبیرستان میرفتم در جمجمه ام به دوران افتاده، در خیالم و خاطراتم هم به رکابیدن گویی مشغول شده ام. آن روزها کوله داشتن مد نبود. کیف مدرسه، معمولا انواع چرمی، سامسونت، پارچه ایِ مستطیل شکل بود و برای من یک کیف برزنتی سیاه که یک تخته شاسی وسطش گذاشته بودم و دفتر را از کتاب جدا میکرد.
سال اول دبیرستان بودم که به بابا پیشنهاد دادم همه پول تاکسی که قرار بود در طول سال تحصیلی برای رفت و آمد مدرسه پرداخت کند را یکجا بهم بدهد و با هم برویم دوچرخه بخریم، یک دوچرخه مینی کورسی چند سال قبلش از یک سمساری برایم خریده بود که عمرش را کرده بود. یک دنده واقعی وسط بدنه که اکنون جای قمقمه دوچرخه ها ست داشت و این خودش با هر دستانداز، عوض میشد.
بابا قبول کرد و رفتیم یک دوچرخه نو مدل کبری، از برند ایران دوچرخ خریدیم. آن روزها معمولاً کمتر نو خریداری میشد و این نوع بودن دوچرخه ام برایم بسیار بسیار، دلچسب بود.
و این شد که من تمام دبیرستان را با کبری بودم و بابا همه پول تاکسی دوم دبیرستان به بعد ام را و هزینه رفت و آمد داخل شهرم را که اینک با کبری انجام میگرفت، برنده شد. یک بازی بُرد بُرد بود.
به خود باز میکردم که میبینم پشت چراغ قرمز ایستاده ام. چندتا دوچرخه سوار دانش اموز میبینم که همچون من کوله به پشت هستند اما بدون کلاه ایمنی. دلم نگرانشان است. ای کاش میشد بحرفمشان و مجاب به کلاه گذاشتن میکردم. دلم شور دانش آموز دوچرخه سوار بی کلاه را میزند.
از خط چهار راه قصر به پایین تعداد دانش آموز دوچرخه سوار بیشتر و بیشتر می‌شود.
برعکس دانش اموزان مناطق قلهک و سید خندان و تجریش، که ندیده ام دانش آموز دوچرخه سوار، از خط سه راه زندان به پایین بسیار شده اند.
شاید همین یک نکته، کیفیت و مرام و مسلک فردی کودکی را در بزرگسالی تغییر دهد‌. اینکه منزلت در بالای این خط باشد و سرویس داشته باشی یا افرادی در خدمت تو باشند( پدر و مادرت) و تو را با ماشین در ترافیک بیشتر به مدرسه برسانند و سرویس ات دهند، یا خود دوچرخه داشته باشی و خود سرویس دهنده خود باشی، ملتمس کننده خود به پاهایات.
پتانسیل این را دارم که سر همین یک آیتم، ساعتها بحرفم.

اگر کودک دانش اموزی داشتم برای انتخاب مدرسه اش و حتی منزلم، این آیتم را بیش از هر چیز دیگر دقیق میشدم که او امکان « انتخاب» رکابیدن تا مدرسه را داشته باشد.

بعد از سالها، یکی از دانش آموزان سالها بعدی( پانزده سال) همان مدرسه را که با کبری به آن میرفتم دیدم و درباره دوچرخه و جا پارک دوچرخه در مدرسه ازش سوال کردم و گفت: چی میگی؟ سنت با دوچرخه رفتن به آن مدرسه، ور افتاده بود.

پی نوشت:
این روزها با مدیریت خانم ناهید عاملی، در حال تدارک سفر سوم به سیستان و بلوچستان برای ارزیابی های دوره‌ ای کتابخانه ای که در آنجا احداث شد، هستیم. اینبار با توجه به شرایط اقتصادی سخت تر، و بوجود آمدن حلقه های عاطفی و دوستی بیشتر به امید خدا با دستی پر از لوازم التحریر برای حدود سیصد دانش آموز خواهیم رفت.
اگر عزیزی دوستار این همراهی حتی با یک مداد سیاه و پاک کن و دفتر بود در گروه عضو شود:

https://t.me/joinchat/AvQTmEjUAvoYnEzHLHbG9w
کتابخانه مهرستان سال پیش پس از رکابیدن چهل روزه بلوچستان به کمک دوستان فرهنگی با مدیریت خانم عاملی برپا شد.
@parrchenan