کتاب اگر قره قاج* نبود را «امانت» گرفته و چند بخش آخریش مانده بود، ضمن آنکه بقدری قلم نویسنده زیبا بود که توانایی بر زمین گذاشتن کتاب را نداشتم. سوار بی آرتی شدم تا به همایش سالروز تولد مولوی که در موقوفه افشار برگزار میشد روم، همین که جا برای نشستن یافتم، قسمت‌های انتهایی کتاب را شروع به خوانش کردم.

واقعاً چرا معلمان و دانش‌آموزان ما از خواندن چنین کتابی محروم هستند؟ چرا من فارسی زبان از تهیه این کتاب و کتابهای دیگر این نویسنده عاجز هستیم.
در سفر آخرم به دنا، قله قاش مستان را صعود کردیم. در آنجا بعضی از نادقیقان کوه نورد که حتی افاضات خود را به ویکی پدیا هم راه داده اند، دلیل نام گذاری قله را به دلیل شکل قله های منطقه، و قاچ قاچ بودگی رشته کوه گفته بودند و قاشمستان را اینگونه معرفی و تعریف کرده بودند. حال آنکه معنای قاش به ترکی یعنی ابرو و وقتی این را به دیگر کوهنوردان میگفتی، با شگفتی می‌پرسیدند اینجا ترک چه میکند؟

ما ایرانیان چه مقدار از تاریخ نزدیک خود دور افتاده ایم؟ واقعاً بسیار در بسیار. با خوانش این کتاب با احتمال بسیار میتوان حدس زد نام قله ریشه در کلام ترکی دارد و یکی از مناطق ییلاقی ایل قشقایی بوده است. و ما در صعود عاشورا در روستای خفْرکنار قره قاج بوده ایم.
باری در عمق داستان کتاب بودم که دو مسافر « جوان» بی آرتی جوری که من بشنوم بلند صحبت کردند که:
چیه تو اتوبوس کتاب بخوانی!! و وقتی نگاهش کردم با زبان بدن و دستهایش اشاره کرد که باید کتاب را جر بدهی و بندازی بیرون!!
بوی تنش می آمد. منتظر عکس العمل من بودند و من نخواستم موضوع را کش بدهم گویی که نشنیدم. سخنانش را و تهدید اش را. آن قدر که قلم نویسنده زیبا است که گویی یخه ام را او محکتر گرفته بود و مرا داخل کتاب اش می‌برد.
بی خیال من شدند و شروع به بحث های اقتصادی و این چند شده و‌چی بخریم و بفروشیم شدند. عصبیتی داشتند و خشمی.
به موقوفه افشار رسیدم و انبوهی آدم های میان‌سال و «‌مسنی» را دیدم که پشت درب سالن تماما پر، منتظر سخنرانی «کریم زمانیِ» مولوی شناس بودند.
اول بار بود که پای درس ایشان میرفتم و پس از پایان سخنرانی، سخنانش چنگی به دلم نزد. او را با جلسات سخنرانی سروش که سالهای جوانی میرفتم قیاس کردم، سروش از مولوی ، چیزی برای امروز خلق میکرد و او از مولوی نقبی به تاریخ میزد، او در گذشته تاریخ بود و افسوس خوردم بر بزرگانی که مجبور به مهاجرت شدند.
بیضایی، سروش و...
در حال و هوای کتاب و ایران دوستی نویسنده هستم به آن جوان در اتوبوس و مسن های حاضر در آن جلسه ، مجبوران به مهاجرت شده و اقتصاد می اندیشم.
یک معادله چند مجهولی در ذهنم از آن تعریف میکنم.
سالها حاکمیت ایدیولوژیک،
اقتصاد ویران و دزد زده امروز ( که حاکمیت علاقه دارد کلمه دزدی را به کلمه شیک و مجلسی اختلاس، تبدیل کند)
آن مسن های حاضر در جلسه و ان جوان‌
مهاجرینی که مجبور به ترک سرزمین شدند و...
مرا برای آینده سرزمین نگران تر میکند.
این اقتصاد ویران و‌ دزد زده فقط با جیب و فقر مردم کار ندارد، با کیان فرهنگی و تاریخی و در طول زمان با اصلی به نام ایران و چهار گوشه ایران نیز میتواند کار داشته باشد.
این اقتصاد بیمار جوانانی را پرورش میدهد که تنها و تنها می‌توانند به خود، اندیشند و چگونگی گذر خود از این برزخ و در نگاه صد و دویست ساله میتوان حدس زد که چه بر سر سرزمین خواهد آمد.

از خانم ناهید که کتاب برای او بود، خواستم بر من، کتاب راهدیه کند و ایشان هدیه اش کرد. احتمالأ چند داستانش را در اینجا برای خوانندگان جانم خوانش کنم.

*اگر قره قاج نبود، نوشته محمد بهمن بیگی
@parrchenan