پرچنان:
یکماه است که از نوشتن اش فرار میکنم، هر دار و درخت و عکس و خاطره ای را بهانه میکنم برای نوشتن تا از آن روز ننویسم. تا یادم برود تا فراموش کنم. تا بیخیالش شوم. اما هر صبح با شروع اولین نوشتن اولین کلمه، یک مرد سیبل آویزونِ ژولیده و پولیده اما قوی و عضلانی، در کجای ذهنم ، با صدای بم و زنگ دارش میگوید: « میخوای اون روز رو بنویسی اینبار، دیگه! آره؟»

گزارشی از بیمارستان در مورد یک مورد مشکوک به کودک آزاری شده بود. صبح اول وقت بود و سوار ون شده و به سمت بیمارستان رفتیم. پشت ون نشسته بودم و جایی را نمی‌دیدم و در عوالم خود بودم که راننده به پنجره رابط کابین جلو و عقب تق تقی زد که رسیدیم. بیمارستان شیکی است و تا به حال به آنجا نرفته بودم.
بخش مراقبت های کودکان در بالاترین طبقه ساختمان رفتیم. با پرستاران سلام علیک صبحانه ای و شنگولانه ای کردم و پرونده ای که گزارش کرده بودند را درخواست کردم.
پرونده را گشودم، نام: ، فلانی، چقدر آشنا میزد. فامیل:، فلانی. خودشه. یکهو نام و نام خانوادگی بُلد شد و اطراف محو . سرخوشانه آمده بودم و با دیدن این نام و فامیل شوکه شدم، خودم را به تقلا میزدم که این، او نباشد. دنبال محل تولد گشتم تا بقبولانم خود را که این دیگریست و تنها شباهت نام است. اما آب یخی بود که با سنگ بر سرم فرود آمد. زاده اصفهان. خود آن کودک بود، با ان لهجه اصفهانی بامزه اش. بهم ریختم. از پرستاران ، تقاضا درنگی کردم، رفتم در همان بخش، سر و صورت ام را شستم،
ندای درونم تبدیل به نداهای درون شده بود، شبیه جمعیت میلیونی در راهپیمایی ها، همه فریاد میزدند، مقصر مقصر مقصر...

کودک از طبقه چهارم پرت شده بود پایین.
این همان کودکی بود که دو هفته پیش به کلانتری مراجعه کرده بود و در نهایت با زبان بازی و شگردهایی که پیاده کردم، آدرس منزلش را پیدا کردیم و تحویل خانواده اش دادیم. همان پدری که برای بدست آوردن کودکش نجنگید و اما...
ما به او دادیمش. علی رغم آنکه کودک دو دستی به بازو راننده چسبیده بود و نامادری میکشیدش تا کنده شود از آن بازو. همان کودکی که تا دید پدر و نامادریش می آیند خود را زیر داشبورد ماشین ون قایم کرد.
با مادر تنی اش که اصفهان ساکن بود، تلفنی ساعتی بیش ترصحبت کردم در نهایت کلام، پیش‌بینی کردم، اگر نجنبی و نروی کودک ات را بگیری کمی که بزرگتر شود و هویت خود را پیدا کند، و در آن منزل بماند، خودکشی میکند. واژه واژه کلمه ها و جمله ها را یادم می آمد.
کودک به بخش آمد، خود خودش بود، با چشمانی سیاه و گردنی دردناک که توان تکان دادن نداشت.
گفتم: شناختی ام، شناخته بود مرا. گفتم قولم را یادت مانده؟ آره قرار بود اگر آدرس خانه را پیدا کنم، بفهمی که من خنگ نیستم و به همه بستنی بدهی.
رفتم بستنی خریدم و ترکش کردم. پشت ون نسشتم یا بهتر بگویم ولو شدم. مثل کسی بودم که دماوند را صعود نکرده خسته و له به پایان رسیده و چون دیده پولش تمام شده پیاده سمت شهر و خانه اش میرود.
به همکارم که از اول پرونده دست ما بود زنگ زدم، کوتاه و مختصر جریان را توضیح دادم، دادگاه بود. فرق من با او آن بود که من در مواجهه با این صحنه. لو شدم، له شدم، اما او مادرانه است. دیده اید توله گربه را اگر بخواهی از مادرش جدا کنی، آن ماده گربه، چه ببری میشود؟
همکارانم در مواجه با صحنه هایی این چنین، ببر میشوند. معتقدم هر کودکی را قسمتی از کودک خود میبینند.
پرونده هایی که بواسطه آنها دادگاه رفته بود را زمین گذاشته و رفته شفاهی و کتبی پیش قاضی توضیح داده و در نهایت یک حکم استخوان دار سیزده بندی گرفته بود. حکم جلب پدر و نامادری و...

کودک بعد از ظهر از بیمارستان ترخیص شد و ما او را به مرکز مربوطه بهزیستی بردیم. در راه باز هم برایش بستنی گرفتم. لعنتی میخواستم تمام بستنی های جهان را بخرم تا از آتش کلام وجدان درونم بکاهم، سردش کنم.
در مرکز مربوطه برای تحویل گرفتنش بازی در می آوردند. دست دست میکردند و رفتارهای شبه کودک آزارانه از خود در می‌آوردند. مسکن خورده بود و درد داشت، اما اجازه ورود نمیدادند. از نگهبان که دوست قدیمی ام بود خواستم، اجازه دهد فعلا در تخت او دراز بکشد. عصبی و عصبی تر شدم، کلام اداری را بیخیال شدم.
دهن به دهن شده بودیم
... اون «اولاغی» که این دستور تلفنی را بهت داده...
زنگ زدم ریسم، از هر ریسی ریس تر باهاش حرف زدم، گفتم میخواهم زنگ بزنم ۱۱۰ بیاد صورتجلسه کنه که بند سیزده حکم قاضی اجرا نشده. و اداره مربوطه استنکاف کرده است.
: آقا این کار را نکن، این کار شما خودزنیِ سازمان...
دقایقی بهش فرصت دادم که یا کار را درست کند یا کاری که خودم صلاح بدانم انجام دهم.
به سیم آخر زده بودم.
در نهایت پذیرش شد.
خسته، له و همچنان آن تظاهرات میلیونی درونم پر صدا ،به اداره رسیدم.
پر از خشم بودم، پر از صدا، اما به آرام ترین حالت ممکنه با پدرش تلفنی صحبت کردم، میخواستم در تله بی اندازمش.

برای فردا قرار گذاشتم در کلانتری تا در صورتجلسه ای بنویسد که نمی‌خواهد کودکش را نگه دارد. قبول کرد و خداحافظی کردیم، همین که تلفن را آف کردم، نفس عمیقی کشیدم، همکارم چهره ام را میبیند و می‌گوید چهره ات سرخ شده.
خشمی که فرو داده بودم سرخی اش را در چهره ام نشانده بود، پایان ساعت اداری مان بود و هنوز کارم تمام نشده، سوار مترو هستم و بی اندازه له.
در پله های طولانی مترو تجریش آه میکشم، هر پل که تمام میشود یک آه. یاد چند روز پیش می افتم که سرحال در حال بازگشت به خانه بودم و با خود میگفتم چه میشد مثل خیلی ها هنگام بازگشت به خانه اینگونه بودیم.
آه میکشم. یاد آلبوم ۲۰۱۰ سیبل کن، خواننده ترک می افتم که با آه و فعان آلبوم اش را خوانده، آه،... آه
هنوز کارم تمام نشده، به همکارم زنگ میزنم که اگر ممکنه فردا را هم سر کار برود و خودش، مدیریت جلب در کلانتری را بر عهده بگیرد و نظارتی بر بازجویی و محاکمه قضایی آنها داشته باشد. دامش را گذاشته ام اما نیاز به صیاد کار بلد و آشنا به پرونده دارد. قبول میکند. خودم با دوستانم قرار به دماوند داشتیم و نمی‌توانستم کنسلش کنم، چندین بار عقب انداخته بودیمش.
با معاون اداره صحبت میکنم و شرایط را توضیح میدهم. خودش کار بلد است. قبول میکند بر ماجرا نظارت داشته باشد.
میرسم خانه. خسته تر از آنم که کوله دماوند را شب مهیا کنم. میگذارم صبح زود.
هفته بعد اش مادر تنی اش از اصفهان به تهران می آید و به اداره ما.
از او دلخورم و وقتی جلوه فروشی پنهانش را آن ته مه های وجودم حس میکنم، جلسه را ترک میکنم و جلسه را به همکارانم میسپارمش.
به مسیول گشت میگویم، مادرش آن انتظاری که داشتم نبود. شوکه از این اتفاق که برای تنها پسرش افتاده نبود. فکر میکردم می بود اما نبود. همچنان دنبال بازی های آدم بزرگانه شان بود، پول و نفقه و مهریه و این قدر درآمد شوهر سابقش و ...
ای کاش او هم، چون مادرانه همکارانم، به موقع اش ببر مادرانه ای میشد و می‌بود.

متن طولانی شد، اما ترجیح دادم یکباره بنویسم، توان آنکه دوباره به ماجرا برگردم و قیافه آن ژولیده سیبلو عضلانی را ببینم نداشتم.

@parrchenan