گاهی دوستانی که جنس کار مرا می‌شناسند، اسباب‌بازی ها و عروسک هایی که برای فرزندشان هست را به دستم میرسانند.
به مادر و دختر زنگ زده که به اداره بیاییند و لوازم التحریری که تهیه دیده بودیم را بگیرند. دختر، سال دوازدهم بود اما کودک و رک و صریح بود. از همکارم پرسید عروسک هم میشه بدید. کسی نگفت، نه تو بزرگ شدی و اینها بدردت نمیخوره. باید بزرگ فکر کنی و‌این حرفها.
همین که همکارم یک عروسک بزرگ این سن و سال پسند را به دست اش داد، در یک رفتار خود جوش پرید بغلش کرد و دو تا بوسه بر چهره اش زد.
آن قدر که از عروسک خوشحال شد از لوازم التحریر نه.
همکارانم در نوشتن تنبل هستند ورنه اتفاقات زیبایی را دیده اند از رفتار کودکان در مواجه با اسباب‌بازی.
این روزها کمد اسباب‌بازی هایمان لاغرتر از همیشه است.

 

به بازدید منزلی میرویم، با توجه به شرایط خانه، من داخل نمیروم ، همکارم ورود میکند. میگوید باید کمک حال سرطان پیشرفته و دردی که میکشد شویم. با پاسخ سرد من روبرو میشود. تقریباً قسمت اعظم منابع مالی که بدستمان رسیده بود را برای تهیه لوازم التحریر و آمادگی برای ورود به مدرسه بعضی از مددجویانی که نیاز به نگاه بلند مدت داشته اند تا توانمند شوند، صرف کرده ایم( اینکار ما نه وظیفه سازمانی، که بیشتر وظیفه ای فردی است، که تحت عنوان آفتاب کاری گاهی از آن نوشته ام)
همکارم که تا حدودی با دیدن درد و رنج و فقر و بیماری آن کیس دچار احساسات شده و با پاسخ سرد و منفی ام مواجه شده یک کلام بیشتر نمی‌گوید:
خیلی بدی.
این روزها مجبور به انتخاب هستیم. انتخاب بین بد و بد و باز هم. اولویت شخصی من، آموختن و دانش است تا از این طریق کودک بتواند جهان آینده خود را بسازد. از معدود راه های باقی مانده قشر ضعیف برای ساختنی نو جهانی برای خود.

 

برای دخترک در طول این چندین ماه خیلی تلاش کردیم، فاز شدید افسردگی داشت و به نظرم مُحِق.
اصلا تغییر وضعیت روان اش را پروژه ای شخصی برای خودم تعریف کردم و تلفنم را در اختیار خانواده اش دادم. در نیمه تابستان وقتی زنگ زد از برای گرفتن آدرس مرکز مشاوره، پرسیدم چه نمره ای به عملکرد ما میدهی و فکر کنم ده بیشتر نمره نگرفتیم.
این سوال را گاها در خیلی جاها از خودم و دیگران میپرسم، آدمی را واردار به تفکر و دقیق شدن میکند.
دیروز که بعد از کلی دوندگی و اعصاب خورد کنی و تهدید مسیولین آموزش و پرورش منطقه مربوطه، در مدرسه توسط همکارانم ثبت نام شد، اولیا اش تماس گرفتند و تشکر کردند و بعد او تلفن را گرفت و تشکر کرد، خیلی خوشحال بود، صدایش نشان میداد. گفتم چه نمره ای به ما میدهی؟
بیست.
در بیست دادن سختگیر باش. پاسخش دادم.
هنگام خداحافظی گفت: خیلی دعاتون میکنم.
ناگهان، بغض گلویم گرفت، پاسخ مختصر راحت ترین راه از بن بست گلو بود:
خدافص.

@parrchenan