صعود شبانه کلک توچال
دوستی دیگر، آن هم از جنس کوه و کوهنوردی ام، رفتنی شد.
سالهای قبل که علی آمد آخرین ناهار را خانه ما، با هم خوردیم و بردمش فرودگاه و رفت هیچ فکر نمیکردم
تو به شما تبدیل شود. اکنون شاید با هم تنها، آشنا باشیم. و اکنون دکتر...
ریفیق، موفق باشی و در اوج قله های پیشرفت و انسانیت.
شب با ریفیقی دِگر به کوه می زنیم. دو نفره در دل شب به بالا میرویم. هیچ کس نیست. در ارتفاع چشمان شاید شغالی، میدرخشد. از غم رفتن ریفیق، استخوان سبک میکنم. هر دو هم نظر بودیم فرار بر قرار به. من فرار میکنم از مددکار بودن به تلفنچی شدن و تو از این سرزمین که خشکسالی و دروغ احاطه کردش به سرزمینی دگر.
شب تهران که در ارتفاع قرار میگیری، گویی این شهر در حال سوختن است و تو از سوختن آن بیش و بیش تر فاصله میگیری. هُرم نورش مردمک گشاد شده ات را می لرزاند.
ساعت سه بامداد ماه نیمه هلالی شده خود را نشان میدهد. ما در دره پیازچال هستیم و ماهک سر بازی با ما گرفته است.
یاد یکی از پرونده ها می افتم که نام کودکش ماهک بود و ...
ماهک دره، شنگول و کودکانه شدست در دنیای او گویی ریفیق داشتن و ریفیق بودن، هنوز جای خود را باز نکرده است. ماهک با دل ما دست به بازی میزند. تا می آیی تماشایش کنی خود را پشت صخره ای پنهان میکند. تا به خود غرقه میشوی یک «دالی» میکندت. برایش خط و نشان میکشی:
بگذار از دره خارج شوم، در خط الراس کوه جایی برای قایم باشک بازیت نخواهد ماند. من خواب آلوده ی آدم بزرگ را چه به قایم باشک بازی ماهکی در نیمه شبان کوهستان!
در سرمای چهار صبح چشمه پیاز چال، استانبولی داغ میکنیم و می خوریم و
کم کم پنج صبح
سرو کله سحر و پگاه و سپیده پیدا میشود.
این هر سه با ما شبروان چه کار دارند؟ ازشان میپرسم، حوالتم میدهند به «نفحات صبح»
و پاداشم را میگیرم. منظره ای دل انگیز از« نفحات صبح »برای این شب بیداری میگیرم.
ای کاش همه جایزه ها و پاداش ها این چنین ساده و زیبا و بهنگام بود.
«نفحات صبح» دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
حتی نفحات هم تو را یاد دوست و ریفیق می اندازد.
هفت صبح بر چکاد تهران بودیم.
از این شهر تا ۱۷ میلیون نفری
هیچ یک جز من و ریفیق، در این مسیر شب را به صبح نرسانده بود.
هر دو دلمان سبک تر شدست.
@parrchenan