چهره درهم
خانم و دخترش در منزل تنها هستند و اجازه ورود به من نمیدهد. همکارم تنها به منزل ورود میکند. در محله خلوت و ساکت آنجا میچرخم و درختانش را مینگرم برایشان داستان میسازم. بعد از دقایقی که فکر میکنم دیر شده تماس میگیرم و همکارم از منزل خارج میشود، چهره اش درهم است،
خانم چه شده؟
عکسی که با موبایلش از دخترک معلول ضرب و شتم خورده، گرفته را جلوی چشمانم می اورد و نشانم میدهد. وسط کوچه خلوت با درختانی که اینک هر یک داستانی دارند و سکوت همکارم و موبایلی که جلوی چشمانم گرفته شده،
شیرفهم شدم از بابت چهره درهم همکارم.
شانس آوردم که منزل راهم ندادند.
با خودم می اندیشم، قانون، مادر احتمالا دچار اختلال روانی یک دختر معلول ذهنی را که گرفته چون بوکسور ها دخترش را زده چه تنبیهی برایش در نظر میگیرد؟
ما به معنای سازمان نحیف و معلول و بدقواره بهزیستی، چه میتواند برای این کودک کند؟
به پاسخی که منطقم را راضی کند نمیرسم.
موشی از نخاله هایی که از ساختمان خارج میکردند بیرون پرید، گیج بود.
اداره ما روی شهر موشها ساخته شده است.
کودکانه دنبالش کردم، چون جری از بر تام ، دیگران اما گوشه ساختمان گیرش انداختند، کفش بود که بر او پرتاب میکردند. برای اولین بار در زندگی ام صدای جیغ بلند، جیغ قبل از مرگ، موشی را شنیدم، توان دیدن نداشتم، برگشتم نمیخواستم صحنه ای دیگر از این فضا را ببینم. لگد آخر را خورده بود و در باغچه پرتاب شده بود، یا مرده بود یا به موش مردگی تن داده بود.
چهره ضاربین خندان بود.
نمیدانم چرا؟
از فتح و ظفر خود راضی بودند.
اما نمیفهمم یک موش از میلیون ها موشی که ما بر شهر آنها خانه ساخته ایم کم شود چه مقدار موثر است.
دلم نمیخواست اینگونه بمیرد و صدای مرگش را بشنوم، بیشتر دلم، دنبال بازی بود از جنس بازی های تام و جری
اما دیگران بازی مرگ را انتخاب کردند.
چهره خندانشان برایم درک ناشدنی است هنوز.
و در این فکرم که کشتن چرا برای انسان شعف آور است. کل مسیر دو ساعته رکابیدن از سر کار تا منزل به این موضوع می اندیشیدم.
آیا این خنده در ریشه های تکاملی انسان است؟ ریشه در ژنوم های شکارچی بودگی انسان دارد؟ آیا قربانی کردن ها ادیان از برای محافظت انسان ها از هم بوده تا با کشتن موجودی دیگر بر خود رحم آورند؟
@parrchenan