آفرین
برای پیگیری امورات یکی از پروژه آفتاب کاری، در حال رفتن به آدرس هستیم، همکارم میگوید: سه ساله این پرونده باز است. تا حدودی خُلق مادر بچه ها دستم آمده، یک بسته خرما میخریم تا دست خالی نرفته باشیم، وقتی ما را میبیند، میگویم خرما گرفته ایم که گرمیست و برای دست و بالت که دایم درد میکند مفید است. اول حال خودش را جویا میشویم
و بعد حال بچه ها.
مادر کودک رام شده است، آن مادر سه سال پیش نیست. چکش کاری های لازم را برای ادامه پروژه بچه ها میکنیم و به مدرسه دخترک میرویم.
مدیری دلسوز و بوی یافته از آدمیت استقبالمان میکند. بچه در کلاسی که بهترین معلم مدرسه را دارد به لطف آفتابکارش ثبت نام شده است.
یاد سال پیش و آن مدیر ویرانگرش که گویی درباره لاشه گوشتی صحبت میکرد و نه انسان و نه کودک می افتم و تعجب میکنم این مدیر چگونه این کودک را پذیرفت.
مدیر از سابقه آشنایش با ۱۲۳ میگوید و این که سه سال پیش یک مورد از شاگردانش گزارش شد و ما پیگیر شدیم و بعد از سه سال دختر اکنون قهرمان کارته استان شده و از موفقترین دانش آموزان مدرسه.
گرا دستم آمد، مدیر نتیجه کار ما را در طول زمان شناخته و باز به ما میدان داده است. اینجا هزاران کلمه پیرامون تعهد سازمانی و نقش سازمانی و مدیریت زمان دار و... بر ذهنم می آیند که از آن صرف نظر میکنم. اما سئوالاتم را مینویسم
اگر همکاران سه سال پیش ما بد عمل میکردند، اگر دل به کار نمیدادند، اگر پیگیری های مدت دار نداشتیم مدیر نتیجهای از حضور۱۲۳ نمیدید. اگر مدیر مدرسه دو سال یکبار عوض میشد و...
آفتابکارش نیز در جلسه اولیا و مربیان حاضر شده بود و به استقبال اش رفتیم.
فرشته ای که کودکی کور و کر و گنگ را بینا و شنوا و هوشیار کرد. به نظرم موجز و مختصر و مفید تعریفش کردم. کودکی که مدیر ویرانگر سال پیشش همه سابقه اش را گرو گذاشت که این کودک معلول ذهنی ایست چرا که حتی یک کلمه تا به حال حرف نزده!!
واقعاً نمیدانم چرا ما آدم ها نقص واضح عملکرد خود را در تخریب وخنگ بودن دیگری میبینیم.
واضح است که مدیر و معلم مدرسه سابق ناتوان بودند از به حرف آوردن کودکی.
یاد دو سال پیش می افتم.
همکارانم متفق القول بودند که کودکان را از این مادر باید گرفت و به بهزیستی سپرد. شبیه ورق کاغذ پوستی ترد ونازکی بودم که بین دو بازوی منگنه قرار گرفته است. از یک طرف حجم فشاری که از دیدن و شنیدن کودک آزاری مادر به کودکانش اتفاق افتاده بود خُرد بودم و از طرف دیگر پافشاری همکارانم بر تصمیم شان لهم میکرد
همکارانم در اتاق کوچک مشاوره حقوقی اداره نشسته بودند و پر شور حرف میزند که قضایی شود و... رفتم گوشه ای از اتاق روی دو زانو نشستم و پشت به دیوار انداختم. قدم اکنون شبیه دخترک کوچک مادر آزار گر بود، کودکانه، آدم بزرگهای دور و بر میز و نشسته بر صندلی را نگاه میکردم. تازه از شبانه روزی به اورژانس آمده بودم و دوست نداشتم این کودکان به شبانه روزی بروند. گردنم درد گرفت از این که مجبور بودم برای دیدن همکارانم گردن بکشم.
کودکان چقدر تحمل میکنند ما را وقتی که محبورند نگاهمان کنند. اصلأ معتقدم برای کودک اگر تصمیمی داریم باید از زاویه دید کودک قد کوچولو آنها دید.
پایم درد گرفته بود پشتم را از دیوار جدا کردم و قد راست کردم، اکنون یک آدم بزرگ نسبتا بلند قد شده بودم. وسط حرف همکارانم پریدم، مهلتی و فرصتی برای این مادر و کودکانش خواستم و شد آنچه که امروز در خانه و مدرسه اش دیدیم. پروژه آفتابکاری از همان زاویه دید نشستن و هم قد کودک شدن در اتاق مشاور حقوقی و تجربه شبانه روزی ام و هم صحبتی با آدم های اندیشمند، متولد شد
این روزها که احتمالا هفته های آخر حضورم در گشت ۱۲۳ است به این پروژه فکر میکنم. شاید اگر فرصتی یاقتم پیرامون آن، تحقیق و تفحص خواهم کرد.
آخر شب زنگ میزنم به خانواده دخترکی دیگر، همانی که خدافض را بر او گفتم، که برایش یک معلم یا همان آفتابکار یافته ام و قرار و مدار دیدار را تنظیم میکنیم
خاله اش پشت تلفن با زبان طنز میگوید، خانم مهندس شده برای ما، میگه سیب زمینی نسوزه من درس دارم.
خوشحالم برای دخترک که آفتابکاری از جنس کمال خواهد یافت و دخترکی با روان خرد و شکسته اینک انگیزه درسش آن قدر زیاد شده که بر سیب زمینی سوخته حتی میچربد.
میرسم خانه، خود را در آینه میبینم،
آفرین، آفرین،
از زبانم خارج میشود. کودک و والد و بالغ درونم از معدود زمانهایی است که هر سه راضی هستند.
روز کودک گرامی و آگاهی باد.
@parrchenan