انسان تک ساحتی
مادرم پرده های منزل را شسته بود و قرار شد صبح زود قبل از زدن به شهر آنها را نصب کنم. وقتی کارم انجام شد، مادرم هم بیدار شده بود و صبحانه را با هم خوردیم. همان اول صبح تماسی داشتم. یکی از مددجویان سابق، توله گربه ای را در خیابان، شباهنگام یافته بود و به خانه اش برده بود و میگفت تا صبح بیدار مانده و اکنون انتظار کمک داشت. روز شیفتم نبود، پرسیدم تا فردا میتواند نگهدارد. معلوم بود نه. گفتم ببر اداره، جنس همکارانم را میشناختم، به آنان مومن بودم. میدانستم رتق و فتقش میکنند، هر چند کوتاه مدت.
مکالمه ام که تمام شد، مادرم به حرف آمد که، تو مددکار آدم ها هستی یا دیگر موجودات؟ و دقایقی کلام را بر این موضوع راندیم.
یاد کتاب انسان تک ساحتی هربرت مارکوزه افتادم. و داد و فغان او از این که انسان مدرن وارد تک ساحتی شدن شده است. و حال آنکه مادر سنتی من آیا مدرن است؟ معتقدم بله. مدرنیته در گوشت و پوست حتی انسانها بشدت سنتی رفته و خوی و خصلت مدرنیته را گرفته اند، بدون آنکه خود بدانند.
و این موضوع چه ربطی به انسان تک ساحتی داشت؟
این باور که تو مددکار انسان ها هستی یک باور تک ساحتی شدن است. حال آنکه مددکار چند ساحتی شدن یعنی آنکه تو در همه شئون زندگی خود خصلت مددکار بودن را حفظ کنی. از محیطزیست تا رنج توله گربه ای و برای آن حرمت قایل شوی. ضمن آنکه میدانی از لحاظ محیط زیستی، این کمک مستقیم به پت ها البته بخصوص سگها، رفتار مناسب زیست محیطی نیست. اما برای فردی که دغدغه کمک به موجودی ضعیف را در خود احساس کرده، حرمت قایل شدن یعنی توجه کردن به احوال انسانی.
این تماس و این رفتار مددجو، برایم بسیار «پر شکوه» بود و حتی معتقدم حمایت از این رفتارش کاملا بر جنبه های مددکاری انسانی مبتنی بود.
چرا؟
این مددجو، فردی بود که در عید امسال، در حال عملی کردن افکار خود بود:
این که روی بعضی از آدم های شهری اسید بپاشد و سپس انتحار کند.
بعد از هفت ماه از پروسه سخت و زمان بر، اعتماد سازی، دارو درمانی، مشاوره، و بالا پایین شدن ها، این فرد به مرحله ای رسیده که دل نگران توله گربه ای شود.
این امر آیا «باشکوه» نیست؟ و اگر ما مددکار با بی تفاوتی از دل نگرانی جدید او عبور میکردیم، نمیشد انتظار داشت که اعتماد او به مجموعه های حمایتی و اعتبار سازمان های حمایتی در بر او زیر سوال میرفت و دیواری که بین افکار سابقش با بدنه جامعه کشیده شده بود فرو میریخت؟
معتقدم در این روزهای سخت اقتصادی، بسیاری از دیوارهایی از برای پناه بردن پناهنده ای ساخته شد، یک به یک در حال فرو ریختن هستند، این روزها دیوارها به بهانه برای ریختن نیاز دارند. مسیولیم یکان به یکان ما ،این بهانه را دریابیم و کنترل کنیم.
این روزها در حال خوانش رمان مردی به نام اُوه هستم. با این که فیلمش را دیده ام. شما را با چند خط از کتاب تنها میگذارم:
مکالمه ام که تمام شد، مادرم به حرف آمد که، تو مددکار آدم ها هستی یا دیگر موجودات؟ و دقایقی کلام را بر این موضوع راندیم.
یاد کتاب انسان تک ساحتی هربرت مارکوزه افتادم. و داد و فغان او از این که انسان مدرن وارد تک ساحتی شدن شده است. و حال آنکه مادر سنتی من آیا مدرن است؟ معتقدم بله. مدرنیته در گوشت و پوست حتی انسانها بشدت سنتی رفته و خوی و خصلت مدرنیته را گرفته اند، بدون آنکه خود بدانند.
و این موضوع چه ربطی به انسان تک ساحتی داشت؟
این باور که تو مددکار انسان ها هستی یک باور تک ساحتی شدن است. حال آنکه مددکار چند ساحتی شدن یعنی آنکه تو در همه شئون زندگی خود خصلت مددکار بودن را حفظ کنی. از محیطزیست تا رنج توله گربه ای و برای آن حرمت قایل شوی. ضمن آنکه میدانی از لحاظ محیط زیستی، این کمک مستقیم به پت ها البته بخصوص سگها، رفتار مناسب زیست محیطی نیست. اما برای فردی که دغدغه کمک به موجودی ضعیف را در خود احساس کرده، حرمت قایل شدن یعنی توجه کردن به احوال انسانی.
این تماس و این رفتار مددجو، برایم بسیار «پر شکوه» بود و حتی معتقدم حمایت از این رفتارش کاملا بر جنبه های مددکاری انسانی مبتنی بود.
چرا؟
این مددجو، فردی بود که در عید امسال، در حال عملی کردن افکار خود بود:
این که روی بعضی از آدم های شهری اسید بپاشد و سپس انتحار کند.
بعد از هفت ماه از پروسه سخت و زمان بر، اعتماد سازی، دارو درمانی، مشاوره، و بالا پایین شدن ها، این فرد به مرحله ای رسیده که دل نگران توله گربه ای شود.
این امر آیا «باشکوه» نیست؟ و اگر ما مددکار با بی تفاوتی از دل نگرانی جدید او عبور میکردیم، نمیشد انتظار داشت که اعتماد او به مجموعه های حمایتی و اعتبار سازمان های حمایتی در بر او زیر سوال میرفت و دیواری که بین افکار سابقش با بدنه جامعه کشیده شده بود فرو میریخت؟
معتقدم در این روزهای سخت اقتصادی، بسیاری از دیوارهایی از برای پناه بردن پناهنده ای ساخته شد، یک به یک در حال فرو ریختن هستند، این روزها دیوارها به بهانه برای ریختن نیاز دارند. مسیولیم یکان به یکان ما ،این بهانه را دریابیم و کنترل کنیم.
این روزها در حال خوانش رمان مردی به نام اُوه هستم. با این که فیلمش را دیده ام. شما را با چند خط از کتاب تنها میگذارم:
در عوض گفت: من عاشق کتابم
و سپس شروع کرد به تعریف کردن داستان تمام کتابهایی که روی دامنش بود و اوه به این نتیجه رسید که دوست دارد تا اخر عمرش به حرف های او گوش دهد...
دختر، دوست داشت حرف بزند و اُوه دوست داشت ساکت بماند. بعدها دوزاری اش افتاد که وقتی مردم میگفتند ان دو مکمل یکدیگرند منظورشان چه بوده...
سپس چشم هایش را بست و مرد... مراسم خاکسپاری روز یکشنبه بود و اوه روز دوشنبه سرکار رفت.
ولی اگر کسی ازش میپرسید زندگی قبلا چگونه بوده پاسخ میداد تا قبل از اینکه زنش پا به زندگی اش بگذارد اصلا زندگی نمیکرده و از وقتی تنهایش گذاشت دیگر زندگی نمیکند.
@parrchenan
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|