۱۸ مهر
و از خودم سوال میکردم چرا ما آدم ها ، ما ایرانی ها، این کار را نمیکنیم؟ اجازه میدهیم عزیز ترینمان، تا دم رفتن درد بر درد، تحمل کند.
احتمالاً از نظر اکثریت آدم ها، اینها افکار پریشان یک آدمی هذیان گو قلمداد شود. اما بعد از دو سال می خواهم این فکرم را که هنوز سوالی جدی است بیان کنم. از خودم میپرسم چرا تیر خلاص را نزدی؟
شاید آن قدر « عاشق اش» نبودی!!
شاید آن قدر « دوست اش» نداشتی!!
مرجان فرساد در آلبوم پرتقال من، یک ترک دارد درباره مفهومی عمیق تر، از عشق. با صدای حزینش میخواند:
عشق همون چشمای خسته است
همون دستای سرد و پینه بسته است
عشق همون مهر مادری بود
تو طعم خوب یه نهار سرسری بود
عشق دلیه که برات نگرونه
همون نگاهه که شاید یادت نمونه
عشق لبخند یه دوست خوبه
عشق کتاب خوندن وقت غروبه
عشق اون هدیه است که دوست نداشتم
عشق همون بود که براش هیچ وقتی نذاشتم..
.
و با خودم عاشق ترین عاشقی که دیدم را مرور میکنم
فیلم آمور و عاشقی که شجاعت کرد و بر معشوقش تیر خلاص زد. عاشق ترین، مربی فیلم دختر میلیون دلاری بود
و هنوز بعد از دو سال از خود سوال میکنم چرا عاشق اش نبود؟ چرا اجازه دادم درد را لحظه شماری کند؟
چرا پشت اسم مذهب، دین ، قانون، ترسو بودنم را، نه عاشقی ام را نامی دگر نهادم.
من یکی از علاقمندان به مبحث اتانازی هستم، آن هم در قاموس رنج و درد انسانی فراتر از هیچ پسوند و پیشوند فرا مادی که رنج و درد انسان ها را نمیبیند و برای آن درد هم داستان سازی میکند.
تقاط جمهوری ولیعصر شبیه مرز میان سالی ماهاست.
خط بالا جمهوری لباس عروس و دامادی و نشان از جوانی ما فروش میرود و
و خط پایین جمهوری، در نشیب خیابان ولیعصر، ویلچر و اکسیژن و واکر ...
و نشان از لحظه های رسیدن مرگ.
@parrchenan