خرید
این جمله ای بود که در فیلم روز خسرت از زبان بازیگر مرد به زن گفته شد( نمی دانم دیدید یا نه که حوصله خلاصه گویی ندارم)، این روزها یا بهتر است بگویم این شبها که دیگه حس و حال فوتبال در آدمی نیست و کفگیر به ته دیگ خورده- چاره ای نیست جز نشستن جلوی تلوزیون و دیدن فیلم هایش.
براستی مردان در دنیای درونی خودشان در دیالوگهاشان و گفتگوهای مردانه شان چگونه صحبت می کنند یا چگونه می اندیشند؟
می رم از خونه مامانش برش می دارم، می برش مسافرت، تو خونه نگهش می دارم ، شب که می رم خونه م... و ...
اگر بخواهم با یک فعل کل این بخش از نوشتار را جمع کنم این گونه می شود: می خرمش.
به نظر من آن گفتار فیلم بر گرفته از واقعیتهای گفتاری مردانه یست که بین خودشان جریان دارد . این گونه گفتار می کنند و کلام می رانند( شک نکنید) و البته به نظر من این نوع اندیشیدن ( حال اگر بشود گفت مردانه)نتیجه ی کردارهای زنانه است و این کردار چیزی نیست جز خواستن ها، جز باز تولید نیازهای اضافی و اضافی.آن قدر این خواستن ها زیاد می شود آن قدر این نیازها افزون می شود که برای بدست آوردن آن باید بفروشد. چه چیز را؟ خود را . بله خود را تا به آنها شاید برسد( شاید که آینده مال تو). در واقعه بزرگترین علت این معلول خود زنان هستند.( از ماست که بر ماست) البته مرا جز این ماست قرار ندهید که خر ما از کرگی دم نداشت. پس از شماهاست.( چه شد)( البته به این بخش می توانید شک وارد کنید و شک صحیح است و نماز را باطل نمی کند و البته مورد استقبال بنده نیز واقع می شود)
این نوشتار وقتی کامل می شود که این شعر را که یکی از دوستانم امروزبرایم میل زده بود را در این جا بگنجانم:
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر
چه اسیری كه ز دنیا شده ام یكسره سیر
من گرفتم تو نگیر
بود یك وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر
زن مرا كرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه دّرد كشان
بودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر
ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم
زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام
می دهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر
این را داشته باشید تا مطلب آخر را ذکر کنم.
باز همین تلوزیون شبکه یک ساعت 12 یک برنامه داشت و یک مهمان بنام خانم جلالی دعوت کرده بود. ایشان تولید کننده رادیو بودند،البته گاهی بشدت متناقض صحبت می کردند و می توانستی به راحتی از سخنان نیمه اول، نیمه دوم سخنانش را بکوبی. با اینش کاری ندارم، اما یک تقسیم بندی عالی را برای تشکیل نهاد خانواده بیان کردند :
"کسی که برای تشکیل نهاد خانواده می رود باید دارای هدف باشد که در دو طبقه گنجانده می شود:
هدف اول: برآورده کردن نیازهای اصلی مانند جنسی، نیاز به هم صحبت داشتن، بچه دار شدن، سر وسامان گرفتن، شرش خواباندن( این دو سه تا را از خودم گفتم) و...
هدف دوم: شکوفا شدن -به تعالی رسیدن و...( که از نظر من همان عاشق و معشوقی بود که فرازهایی از آن را در پست قبلی آوردم)"
حال اگر کسی با هدف اول جلو برود( که اکثراً با این هدف جلو می روند و یا آرزو ازدواجشان در این اهداف می گنجد، مانند وبلاگ یادداشتهای یک دختر ترشیده که با زبان طنز واقعیت ها هویدا می کند)، 5 سال- 10 سال بعد از ازدواجشان می توانند با این هدف زندگی مشترک خود را ادامه دهند. اگر در اهداف خود تغییر نداشته باشند
زندگی کردن سخت و گران می شود و نتیجه اش سرودن چنین اشعاری چنین دیالگهای مردانه ای می شود.