هفته کودک
با چنبر تازه رسیده ام و اخبار شبانگاهی ساعت ده شب است. میوه ام را برش میزنم و در خودم پرتاب میشوم اینکه چرا کودک بلوچ، کودک سیستان، کودک... نباید چنین فضایی را داشته باشند. آیا در آستانه چهل سالگی انقلابی که مدعای رفع تبعیض، حمایت از مستضعفین و... داشت، اینکه گزارشی از مجموعه آموزشی کودک که حاکمین قبل از انقلاب تاسیس کرده اند گرفته شود آن ادعا را ثابت کرده است؟
چگونه است که در دهکده های این مملکت بسیج توانست جای پای خود را پیدا کند و اما کانون های پرورش کودک نه؟ کودک دیروز میشود جوان امروز، همان جوانی که رهبری در سخنرانی اخیر خود پذیرفت قسمتی از آنان ریزش کرده اند. پرورش صحیح کودک امروز، رویش فردای جوان است.
به قول چاووشی در آلبوم ابراهیم اش:
تو برگزیده نبودی؟
قبول کن که نبودی. قبول کن رسولی بدون معجزه هستی؟بلند مسئله هستی ولی بدون کتابی...
آری ای کودک بلوچ کودک مستضعف، قبول کن.
اخبار تمام شدست و من هم از درونم خارج میشوم
باری
برای دیدن همایشی پیرامون کودک، به موزه فرش رسیدم، زود رسیده بودم و با دخترکی فال فروش رفیق شدم. از دوستی که در روزهای قبلِ این همایش شرکت کرده بود، شنیده بودم بازی و جست و خیز کودکانه هم دارد. فاطمه فال فروش را از گیت و نگاه خشم آلود سربازان نگهبان رد کردم و از او قول گرفتم از توریست ها گدایی نکند. وقتی به سالن همایش موزه فرش با آن معماری بسیار خاصش که حتی من بدون اگاهی از معماری از دیدن آن لذت بردم، رسیدیم، مسئول همایش گفت، امروز، روز تئوری برنامه است. من به فاطمه نگاه کردم و او به من. مسیول همایش گفت، اما در کانون پرورش فکری، برنامه هست. با فاطمه دوباره آمدیم بیرون موزه، آدرس را میدهم، خیابان حجاب را بلد است. چند بار نام پرورش فکری را میبرم و تکرار میکند. رفت و من به درون خودم باز پرتاب میشوم، سال دوم تحصیلی پست چی درب منزل ما را زد و نام من کلاس دومی را خواند و یک بسته پستی تحویلم داد. کتابی بود از کانون پرورش فکری و اینگونه بود که من بارها و بارها یک کتاب را میخواندم تا کتاب بعدی برسد والدینم اینگونه مرا با کتاب آشنا کردند.
به همایش بر میگردم. همایش پیرامون کودکان دیر آموز است ابتدا استاد دانشگاهی صحبت میکند و سپس مادر یک کودک دیر اموز که کتابی به نام پسر دیر آموز من را نوشته، از کتابش که زندگی اش بود گفت. برای اولین بار در مراسم رونمایی از کتابی شرکت کرده بودم، جالب بود تو با احوالات نویسنده و عمق وجودش بدون کلمه و از طریق شنوایی آشنا میشدی. نویسنده از معلم کلاس اول پویا، پسرش گفت، و اینکه اگر زحمات او و پشت کار او و گردندرد او( در کتاب توضیح داده است) نبود، سرنوشت پویا چیزی دگر میشد. باز به درونم پرتاب میشوم، به افتابکارانی فکر میکنم که در زندگی و خانواده بعضی از مددجویان، حکم همین معلم کلاس اول پویا را دارند و این چنین حیات ساز می افتم. یاد کبری می افتم، دیر آموزی که مادر شد و با چنگ و دندان کودکش را حفظ کرد و از دست گرگی چون ما قاپید و رفت به سرزمین خودش. یاد صادق هم.
مادر پویا پر از زندگی است و از همین سرزندگی اش متعجبم. چگونه آدمی این چنین سرزنده است آن هم با داشتن پسری چون پویا
در کتاب هنر شفاف اندیشی، نویسنده مدعی تحقیقات علمی است که حتی شادی و غم ما ناشی از ژن های ما هستند و گول هیکل زیبای شناگران را نخوریم و شناگر شویم. شناگر هیکل زیبایی داشته که شناگر شده. این مادر هم شاید ژن هایی ازجنس سرزندگی داشته است. چقدر جبرگرا شدم ام!
پایان جلسه از کتاب های استاد دانشگاه دیدن میکنم.
نام یک کتابش، چالش مشق شب است. و باز دوباره پرتاب میشوم. بازدید منزلی رفته ایم که پدری کودکش را از برای مشق شب تنبیه میکند. آخرین بارش با کابل برق. به پسرک بیش فعال میگویم برو دفتر مشقت را بیاور. پسرک از ما ترسیده چشمانش تر میشود، پدربزرگ از پشت نوه اش درآمده و به پدر کودک گفته اگر نمیتواند تربیت صحیح بدون کتک را اجرا کند، کودک را به بهزیستی دهد!!
پسرک دفتر مشقش را میآورد. معمولاً در مواجه با کودم، شوخ و شنگم. دفتر مشقش را ورق میزنم. کوه های بلند را گوههای بلند نوشته. می پرسم گُه های بلند یعنی چه؟ و خنده، درونم را غوغا میکند، تجسم ذهنی خلاقی دارم گه های بلند را تصویر میکنم که کودک نوشته. یاد جک هایی که پیرامون ریس جمهور سابق گفته میشد می افتم و تصویر سازی این کلمه و هی خنده ام بیشتر میشود. کودک هم نرم شده آن هیولایی که فکر میکردم ما هستیم، نبودیم.
کتاب را میخرم و از نویسنده تقاضا میکنم بنویسد اش
«لطفاً به دیگران هم بدهید که بخوانند»
@parrchenan