رکابان شدن در تهران، مقوله عجیبی است. در این حجم ماشین و اتوبوس و کامیون و موتور، تو هم حرفی برای گفتن داشته باشی. تو هم سری در سرها پیدا کنی. این تو، « دوچرخه » است. بعضی خیابان ها مثل مولوی، رکابیدن در آن حکم آن ورزش در قفس است که دو مبارز بوکسور در قفس می جنگند. تو با همه آنها. واقعا نیاز به مهارت و کمی شانس دارد تا از خیابان هایی چون مولوی به سلامت به در آیی.
اگرپاییز در شعر ها، روستاها، بوستان‌ها فصل شروع خزان و برگ ریزی و نحیفی طبیعت است، پاییز در شهر ها فصل شروع ترافیک نیز هم هست. معمولاً ده تا بیست دقیقه من دوچرخه سوار وقت بیشتری نسبت به تابستان برای رسیدن به مقصدی ثابت در هر دو فصل، صرف میکنم. تابستان یله هستی، نیازی به فکر کردن نداری، همین که رکاب میزنی و چرخ در حالت گریز از مرکز قرار میگیرد و نمی افتد کافیست. اما پاییز، امان از پاییز، هر لحظه گویی معادله های چند مجهولی، حل میکنی. با یک حریف به نام شطرنج بازی میکنی و همیشه بازی یک پیاده از این حریف قدر عقبی،پس مجبوری مخت را بچرانی تا بیشتر فکر کنی.
ماشین ها، تاکسی ها، عابران حرفه ای، عابران آماتور خواب آلود که بیشتر دانش آموزان هستند. موتوری ها، چاله های خیابان که دیگر تابستان را گذرانده اند و چاک گریبان شأن را دکمه نمانده، همه را باید لحاظ کنی و در آن ماشین و موتوری که ممنوعه، یا در خط ویژه می آید ضرب کنی و امان از لخطاتی که خود نیز در خیابانی یک طرفه هستی و ممنوعه میرکابی.
در تابستان مردمک چشم فیلسوفانه برای خودش یک خط مستقیم را طی میکند اما در پاییز نه مردمک چشم که گردی توپیِ چشم در چشم خانه بارها و بارها تمام زوایایی ممکنه اش را میچرخد. همچون فعله ای که بار از نیسان پایین میاندازد و بدو به سمت انبار میبرد چشم در چشم خانه اش میچرخد. چپ را ببین تا ماشین را ارزیابی کنی ، کمی راست ترین قسمت را بنگر تا موتوری که از تو سبقت میگیرد را بپایی، این آسفالت را حواست باشد که در چاله اش پا در هوا،وسط خیابان نشوی...
کجاست آن چشم فیلسوف تابستانه و چه شد که به فعلگی پاییزه دچار شد. همچون آوارگان جنگ میشود چشم که وقتی در سرزمین خود بودند، سمتی و هیبتی داشتند و وقتی به سرزمین دیگر مهاجرت کردند به پست ترین شغلها از برای شکم گرسنه فرزندان تن دادند. چشم رکابنده هم از تابستان تا پاییز چنین سرنوشتی دارد.
همه اینها را در روز بارانی و‌لیزی خیابان چند برابر کن.
معمولا صبح ها که در سراشیبی خیابان های تهران رکاب می زنم، چراغ قرمز ها را اگر ببینم خللی در عبور و مرور ایجاد نمیکنم، نمی ایستم و رد میکنم.
در روز تهران بارانی طبق عادت در حال رد کردن چراغ شریعتی میرداماد بودم که دیدم ای دل غافل ترمز بگیرم، سُر رفته ام. در باران و سُری خیابان، ترمز را نمیتوان در هر حالتی و در هر شدتی گرفت‌ آمدم سرعت کم کنم دیدم یک تاکسی زرد ، مثل یک شوالیه که از اون نیزه چند متری ها دستش هست ،در پوشش تمام زره خود و اسب سمندش خیز بر من گرفت. چراغ را ردکرده بودم و اما با توجه به لیزی خیابان نمی‌خواستم شتاب بگیرم. نگاه ملتمسانه ای کردم و سری به نشانه تسلیم فرو آوردم و او اجازه مانور بهم داد و سرعت نگرفت و کم کرد تا از میدان به در برم.
کلا تو اگر زبان اشاره سر و چشم را در رکابیدن های تهران ندادنی، کار سختی در پیش داری.
یادم بماند پیرامون این موضوع زمانی دگر،مفصل تر بنویسم.
دوچرخه سوارها تهران، همچون کوهنوردان در کوهستان هنگام مواجهه با هم، معمولا سری، گردنی ، دستی تکان می‌دهند. این روزها چند دانش آموز دوچرخه سوار را صبح ها میبینم که وقتی شصتم را به نشان موفقیت نشانش میدهم، همه چهره اش می شکفد. این که در این میدانِ مردِ خیابان های تهران ،رکابنده ای تاییدش میکند، خنده رضایت را بر چهره اش می نشاند. حیف که کلاه ایمنی نمی‌گذارد. حیف و باز هم حیف.

همه این تابستان پاییز طرف دیگر سکه هم دارد که شاید زمانی نوشتم

@parrchenan