خردک پسرک
آخرین روزهایی که مربی شبانه روزی بودم. در عکسهای خُردک پسرک که با معلمش در حیاط اداره نشسته بود و درس کار میکرد، متوقف میشوم. بعد از خصوصی سازی مجموعه و رفتن ما از مجموعه، داستان زندگی خُردک پسرک ما دچار تلاطم های بسیار شد. چهار پنج ماه بود که از او هیچ خبری نداشتم.
تا اینکه فردای روزی که عکسهایش را نگاه کرده بودم، به گوشی ام زنگ زد. و دعوتم به میل کردن ناهار را در کنار هم در اداره پذیرفت.
آمد پشت لبانش سبز شده بود و بر گردنش تتو گرگ کرده بود و دستانش پر از تتو و جای خط های خود زنی . اما برای من همان خُردک پسرک بود همان کوچولو، همانی که تا چیزی بهش میگفتی چشمانش پر از آب میشد. خردک پسرک، گرگ وحشی تتو بر گردنش کرده بود و اما برای من یک گرگک خسته و بازیگوش هست. یاد نوشته های سالهای دور تر ام می افتم. زمانی که خودم را بر خود گرگبان می نامیدم. هفده بیش ندارد و کلی آورگی تجربه کرده است و از آدم های بزرگسال، تجربه های سخت زیستی بیشتری دارد. رنج هایی که او کشیدست کجا و رنج های دیگرانی که مدعی رنج کشیدن هستند کجا؟
جویای کار بود، چند جا زنگ زدم، نبود. بدنبال شم هنوز. هنوز. هنوز
هنگام خداحافظی، بغلش میکنم گرم بغلم میکند. روانم را برایش لخت میکنم:
دیروز عکسهات رو که میدیدم به تو که رسیدیم بغض کردم.
پاسخم میدهد:
سهیل تو حکم داداش بزرگه ما را داشتی.
همزمان با این پسر، پسری دیگر از مددجویان ۱۲۳ آمد. کلا سه بار ندیده بودمش. پدرش حبسی بود و در کنار مادربزرگ بی سواد و پیرش زندگی میکند. به صورت ماموران جدی، رفته بودیم گیم نت محلشان، مچش را گرفته و بیرون گیم نت آورده بودم و نسبت به نهنگ آبی که بازی کرده بود و بی تفاوتی به تجدیدی هایش دلش را خالی کرده بودم( قبلتر ها نوشته ام)
همزمانی جالبی بود، حضور این دو پسر، هر دو هم آمده بودند مرا ببینید. پسرک سریع با پسرکم دوست شد. پرسیدم میخواهی درسهایت را کمک رسان باشیم. یک نیمچه جواب مثبتی داد. اما وقتی که شنید در این مرکز زیاد ماندنی نیستم،تو ذوقش خورد. شبانگاه پاییزی به معلم سابق پسرک خودم زنگ زدم و از او بصورت نیمچه امری درخواست کردم، معلم این پسر باشد. قبول کرد. حالا پسرک پدر حبسی، معلمی دارد کار آزموده، چند سال با بچهها مشکل دار درس کار کرده، پیگیر امورات خُردک پسرکم شده و فوق لیسانس شیمی شریف.
وقتی سیر اتفاقاتی که در این دو روز افتاد، را مرور میکنم
تماشای عکسهای خردک پسرک، تماس خردک پسرک پس از آن، حضور همزمان او با این پسر و قبول کردن معلم اولی برای معلم دومی، دوست دارم این خط را بصورت یک راز ببینم. نه بیش و نه کم. بدنبال یافتن هیچ جوابی برای رازهایم نیستم. راز اگر جواب دار باشد یا بشود دگر راز نخواهد بود و بدا بر زندگی خالی از راز.
بدون چنبر آمده ام و میتوانم حجم زیادی از کمدم را خالی کنم و با مترو ببرم خانه، تا محل کار جدیدم.
تا داستانهای دیگر.
@parrchenan