قسم به قلم.
شاید تا به دیروز معنای این قسم را که در کتاب آمده نمیدانستم، بعد از نوشتن از « خُردک پسرک» و شرح حالی که رفت، دوستی از دوستانم پیشنهاد داد در کافه اش، مهارت باریستا شدن را از او بیاموزد تا هر گاه کافه ای به یک باریستا نیاز داشت، او را معرفی کند. با توجه به همه آنچه که داشته و هست از سیگار تا تتو، از مدل لباس هایش تا گرگ خسته بودنش، این بهترین چیزیست که می‌تواند کسب کند.

صبح اول وقت عکس گربک یا همان میا را برای همان بنده خدا که شرحش در پستهای پیشین رفت فرستادم و چنین پاسخی دریافت کردم:

عکسی که برام فرستادی روحم رو شاد کرد
صمیمانه از خدای منان میخوام که همین امروز تو رو به تمام آرزوهات برسونه.

حال بیاییم این فضا را کمی آنالیز کنیم.
مردی که تا شش ماه پیش قصد جدی و حتی عملیاتی پیرامون آسیب زدن به دیگران و خود را داشت، در موقعیت درمان قرار گرفت، شرایطش بهبود یافت و در شبی دل نگران توله گربه ای شد. توسط همان سازمان و همان آدم هایی که مدعی نگران حال آن مرد بودند، توله گرفته شد، و روند بهبودی و اعتماد کلی او به جامعه ای که میخواست از آن انتقام بگیرد، در روند بسیار بهتری قرار گرفت. به نوعی از نگهبانی سیستم اداری تا خود فرایند سیستم اداری خشک و رسمی به کناری زده شد و سازمان توانست چابک تر و متناسب با اسمش کارکرد کند ودر نهایت ، «گربک »توسط خانواده ای که عزیزیش را تازه از دست داده بود و حزن ناشی از سوگ داشت، مورد پذیرش واقع شود و حال آن خانواده بسمت تعادل روانی پیش رفت.
اگر بخواهم این موقعیت را شبیه سازی کنم، بیشترین شباهت را به سیستم ساعت کوکی دارد. در واقع چرخ دنده ای، ، چرخ دنده دیگر را و آن هم چرخی دیگر را می‌چرخاند. منتفعین این حرکت: 1. جامعه است چرا که ممکن بود مرد داستان با توجه به مشکلات جدید پیش آمده اقتصادی دوباره اختلال در روانش ایجاد شود و به سمت و سوی انتقام از جامعه باز گردد. 2. همین فرد بود که روند بهبود مشکلات روانی اش لااقل متوقف نشد و به سمت داشتن زندگی نرمال حرکت را ادامه داد. 3. خانواده محزون که به تعادل زندگی آن هم در دوران پُرسه( چهل روز) دست یافت. 4. من و همکاران مددکارم که حس رضایت یافتیم از این که توانسته ایم در این مسیر گرفتن تا دادن گربکی به اندازه نصف کف دست، مددکاری فردی، گروهی و جامعه‌ای را هر سه همزمان با هم انجام دهیم. و درنهایت 5. میا، یا همان گربک که از مرگ نجات یافت، پای لنگش درمان شد و اکنون چون شاهزاده ای زندگی میکند.
حال سوال اصلیم را که از دیروز ذهنم را رها نکرده مطرح میکنم:
چه شد که این چرخ دنده ها شروع به چرخیدن کردن؟ چه چیزی آن را کوک کرد؟

مسیولیت. کیس شش ماه پیش ما حس مسیولیت نسبت به زنده ماندن جانداری یافت، و این چرخ دنده‌ها شروع به کار کردند.
مسیولیت از پس آزادی می آید و آزادی از پس انتخاب. لحظه لحظه زندگی را، ما، در حال انتخابیم و این یعنی n بار کوکِ n چرخ‌دنده. و وای بر ما اگر رنج عظیم این n بار در n بار را درک نکنیم. هیچ رنجی ، تاکید میکنم، هیچ رنجی در جهان با این رنج درونی انسانی که تو مجبوری لحظه لحظه زندگی انتخاب کنی و هر انتخاب تو ممکن است چرخ دنده های متفاوت را بچرخاند، برابری نمیکند. آن وقت است که بدنبال تکیه گاه، بدنبال نقطه ثابت، میگردی و هر چه بیشتر بگردی کمتر خواهی یافت. چرا که هنوز زنده ای و هنوز انسانی و مجبوری هزاران بار در هزاران بار در هر لحظه انتخاب کنی. انتخاب کنی به میو گربه ای توجه کنی یا نکنی، به این که این نوشته را بخوانی یا عبور کنی و... پس نخواهی یافت آن نقطه ثابت را، حتی سر سوزنی، پس پرتاب خواهی شد، به هیچ جایی به رنج انسان بودن، به رنج موجود آگاه به خود در اثر تکامل. و اینجای داستان تو هر چه بگردی کمتر خواهی یافت و تبدیل به آرزو میشود؛ دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
آیا خواهی یافت؟ اگر به مرحله گذشتن از عزیزترین کست، تا به جایی که برسی که بی قانونی و بی عرفی و بی اخلاقی محض کنی، تنها فرزندت را قربانی کنی، شاید شاید شاید ساحل امن. نقطه ثابت بیابی. اما همین قربانی کردن هم نیاز به انتخاب دارد. سخت ترین و مهلک ترین انتخاب.

حیفه این نقطه پایان ستروگ و پر هیبتی که گذاشتم را با حواشی ترد و نازک برهم زنم اما مجبورم:

پی نوشت
یک: شاید عده ای از خوانندگان خرده بگیرند که ای بابا جو نده ، یک آدمی بچه گربه ای پیدا کرد، این که میگویی ممکنه جامعه آسیب ببینه حاصل خیالات ذهن پریشان تو!
یکی از چهار نفر کشتار رژه خوزستان، پرونده بهزیستی و اعصاب و روان داشت.
دو:
نتیجه رفتار خوب را به فرد بازخورد دهیم. مثل عکس میا. مثل قلم زدن، پس آگاه شدن دوستم و باریستا شدن پسرک. «قسم به نوشتن»
@parrchenan