افکار
از شبش که در زیر باران رکاب زدم تا خانه به این نوشته فکر میکردم. گفتگو و حس خوبی که از دوست کافه منم گرفته بودم، گفتگوهای دو تایی و سه تایی که در فضای مجازی و شباهنگام داشتم، از اس ام اسی که گرفته بودم همه در ذهنم غوغایی بر انگیخته بودند. به این که سناریو را چگونه بنویسمش؟
باران پاییزه کمی مرا از خودم رهانیده بود و برای خودم هنگام رکابیدن میخواندم. آواز طوری
یک فرد فکر کنم عامی صدای خواندنم را شنیدن و با زبان تیکه و کنایه داد زد:
غزل میخوانی( یا میسرایی)، خوب برای ما هم بخوان.
باز موضوعی دیگر به حجم افکارم اضافه شد. اینکه یک فرد بسیار عامی با واژه« غزل» آشناست و حتی در تیکه و کنایه از آن استفاده میکند. ذهنم سراغ تحلیل این موضوع رفت و اختتامش به فحشی آبدار به آموزش و پرورش رسید که از این همه پتانسیل موجود در فرهنگ عامه که وجود دارد نتوانسته هیییچ استفاده ای در جهت رشد فرهنگی ما ملت بکند. باران بود و خیس بود همه جا حتی فحش ها.
و دوباره درافکارم غوطه ور بودم ، از برای چگونه نوشتن این داستان ها. چند تا مطلب دیگر در ذهنم می امدند و میرفتند و سبک سنگین میکردم کی بنویسم. اصلا یادم می ماند آیا؟ تا به مرز تولد، تا به مرز نوشتن؟
راستش را بخواهید بسیاری از افکارم که بر روی چنبر متولد میشوند میمیرند.
مثل آن گنجشکی هستم که به جوجه های خود غذا میدهد. همه آن افکار دهن باز کرده اند که همه غذا را به او دهم و اینگونه میشود که آخرین افکار از بی خوراکی می میرند، همانند راز بقا. همانند آن درخت و و گنجشک بر روی آن لانه کرده.
باری صبح ساعت پنج و یازده دقیقه بیدار شدم و تا بخواهم بنویسم، شده بود پنج و سی. شروع به نوشتن کردم، ابتدایش از شادی و حس خوب بود و پایان بندی اش از درد و رنج عظیم انسانی. از پرتاب بودگی انسان.
باورتان میشود برای این نوشته و بعضی دیگر، همچون کودکی ام که جمعه ها میخواستیم با بابا کوه برویم مشتاق بودم و درست و درمان، خواب عمیق نکردم!
نوشتم و نوشتم، سرم را بالا آوردم دیدم ساعت شش و پنجاه دقیقه است و بیست دقیقه از زمان رفتنم هم گذشته است. کمبود زمان ، به کمبود صفحه هم انجامید. تلگرام اجازه نوشتن بیشتر در یک صفحه را نداد و من با خودم شرط کرده ام که پرانتز نوشتنم در همین تعداد کلمات مجاز در یک صفحه باشد.
و این شد که این دو اجازه ندادند آنچه دوست داشتم را بنویسم. کل روز را در اداره خواب آلود بودم و با خودم فکر میکردم چقدر رفتارم ابلهانه است؟ کم یا زیاد؟ گاهی حتی پس از نوشتن قلبم درد گرفته و خوب چرا؟
بعد از ظهرش به بازدید منزلی رفتیم. آخرین بازدیدهایم هست و سعی در قاپیدن بیشتر فضا دارم. دخترک دوست دارد نویسنده شود. ازش درخواست میکنم آخرین انشایش را برایمان بخواند. پیرامون پاییز جزییات دقیقی را دیده. حجم پرندگان سیاه و کوچک در آسمان را هم.
خواهرش میگوید: بهش گفتم برو دنبال چیزی که پوووول داشته باشه، دخترم الان رفته گریم عروس.
با همان زبان طنز میگویم: هیچ بعید نیست با این وضعیت اقتصادی، و( البته تغییر سبک زندگی)، مراسمات این چنین به همین صورت بماند. با زبان طنز ته دلش را خالی کردم. کاسب و مغازه دار است و زبان استعاره را بلد است بگیرد.
دخترک شاید بخواهد برای نوشته ای از افکارش شب بیداری بکشد، چشم اش تر و خشک، قلبش سبک و سنگین شود و شاید بخواهد یک مددکار شود. یک مددکار آس و پاس که همه داشته اش هیچ نباشد جز کلمه ها و نوشته های کج و معوج.
@parrchenan